X
تبلیغات
زولا
شنبه 31 تیر 1385
۲۲

سلام

ای لعنت به این کامپیوتر من ... دیشب هرکاری کردم راه نداد بیام اپ کنم

ایشالا می ندازمش دور

کلی حرف دارم اما بعدا میام

بای

دوشنبه 26 تیر 1385
۲۱

سلام

حال و احوال؟

خوبید؟ سلامتید ؟

خوب خدارا شششششششششششششکککککککککککرررر

اول از همه روز زن رو به تمام زنهای دنیا تبریک می گم علی الخصوص مادر گرامی خودم از همینجا ازش تشکر می کنم و دستشو می بوسم

خوب بریم سر صحبت های خودمون

اینایی که الان می نویسم برا قبل شماله.... ایشالا اگه فرصت شد خاطرات اونجا رو هم می ذارم

نمی دونم تا کی و کجا نوشتم اما از پنجشنبه شروع می کنم

5شنبه هم عینو روزهای دیگه صبح رفتم سرکار... بعد از ظهر هم اومدم... اما از شبش بگم... شب مرتضی اومد خونمون.. زنگیدم سعیدم اومد.. بعد مرتضی گفت باید بریم خونمون من یه کاری کردم باید اونو درس کنم تا هیچ اثری ازش نمونه هرچی بهش گفتم چیه؟.... هیچی نگفت(گرچه اخر فهمیدم)...خونشونم کسی نبود رفته بودن خونه مادر زن عموم... شب ساعت ده منو مرتضی و سعید به بهونه پارک رفتیم خونشون... تو راه کلی دیونه بازی دراوردیم بعد مرتضی رفت بالا و سریع هم اومد گفت بریم... بعد یه چیز خوردیمو اومدیم... همه اینها تو عرض یه ساعت و ربع انجامید... بعد اومدیم تو راه داشتیم ماشین می گرفتیم که بیاییم بعد یهو یه موتوریه نیگه داشت حدود 50 متر اونور تر... بعد یه ماشینه اومدو سوار شدیم و رفتیم یهو دیدم موتوریه داره دست تکون می ده ... نگو این فکر کرده ما بهش فحش دادیمبعد از چند دیقه فحش ردو بدل کردن گازشو گرفت و رفت( ما تو ماشین اون تو موتورش) ما رتیم جلوتر دیدم رفته پیش پلیس ... نمی دونم می خاست چی بگه اما دوست داشتم همونجا پیاده شم باهاش یه دعوای اساسی کنم... اما نشد دیگه........

بعد اومدیم خونه عمومم اونجا بود(محمد جون)ما رفتیم بالا پشت بوم .. زن عموم هم نبود رفته بود ساوه خونه باباشینا... بعد ما تا ساعت دو نصف شب بیدار بودیم داشتیم ورق بازی می کردیم... هر دو دتش هم ما باختیم... منو سعید... عمو و مرتضی...(2تا7تا باختیم)بعد آخرش دیگه هر کی یه طرفی ولو شده بود.. بعد من رفتم یه هندونه اوردمو پاره کردیمو خوردیم همرو... اون شبم تموم شد.

فرداش پاشدیم رفتیم خونه عمم پیش حمید... بعد یه دست فوتبال چهارجانبه زدیم .و من دوم شدم حمید اول... سعید اخر... مرتضی هم سوم.

بعد ساعت سه بود مامانم زنگیده میگه بیا خونه کارت دارم... من میگم بابا نمیشه ما میخایم بریم سینما ... میگه نه پاشو بیا کارت دارم...

اومدم میگه برا چی رفتی خونه عمت ... نمی دونم چه هیزم تری عمه ما به این ننه ما رئخته که این داره اینجوری میکنه ... گرچه منهم زیاد از عمم خوشم نمی یاد .. اما خوب ادم حرصش میگیره دیگه یه جورایی...

بابامم طرفدار من بود خوب هرچی نباشه خاهرشه...

بعد از چند لحظه میگه پاشو بریم سینما... کارد میزدی خونم در نمی یومدااااااااااااا... اولش میخاستم نرم ... بعد گفتم بذار برم بابا... فیلمشم سوغات فرنگ بود .. فیلم خوبی  بود بد نبود... جمعه هم تموم شد... شنبه اومدو رفت با هیچ اتفاق خاصی همینطور یکشنبه... ااااااااااااممممممممممااااااااااا دددوووووووشششنننببهههههههه...

ما قراره چهار شنبه بریم شمال... بابام گفت من دوشنبه میرم ماشنو بدم سرویس کنم تو هم نیا... بعد سه شنبه با هم بریم... منم پیش خودم فکریدم دیدم اصلا حال نمیده سه شنبه ... سر خود دونشبه پاشم اومدم... بعد بابام قاطی زنگیده میگه  مگه نگفتم امروز رو ... منم راضیش کردم و بعد سهشنبشو نرفتم در واقع سهشنبه کار مالیده شد....

اما دوشنبه من بودمو خودم هیچکی نبود... اما حال داد... صدای اهنگ و زیاد کردم..

ما با عموم و  رفیق بابام قراره ریم شمال ... یعنی عشقو.. حال و.... صفاو.... ........ .. .. ..

کلی اهنگ جور کردم برا راه...رمRAM عمومو گرفتمیه ق رم کم نیارم...

با مرتضی اینا مسافرت ررفتن یه حال دیگه ای داره انصافا

(اما چقده بده ادم خونه بمونه به قول یه بنده خدا ادم کککککککپپپپپپپپپپپپکککککککککک میزنه... اونم چی کامپیوترت نباشه)الان یه هفتس کامپیوترم رفته تعمیر..به خاطر همین اپ نمی کردم...در واقع من اینارو برا سه شنبه اماده کرده بودم که بنویسم اما خوب بابام دستگارو نیاورده بود... منم گذاشتم بعد از مسافرت... الان از شمال برگشتیم ... این که اونجا چه جوری بودو چیا ششد بمونه برا بعد ... چون خیلی مفصله..

من دارم از سر درد می میرم

یه چند خطی شاعر بازی می خام کنم(اهنگ دنین هستdenin)

از عشق تو آواره هر کوی و خیابون

                                              مجنون شدم و زدم به هر دشت و بیابون

تنها با تو و سازم و این دوچشم گریون             خدا جون

میبینم که همه ناز میکنن با عاشقاشون

                                               مثل گربه می چرخند و می پیچند به پاهاشون

یا که اشک  میریزن زار میزنن تو بغلاشون

 

تا بعد بای

سه‌شنبه 13 تیر 1385
۲۰

سلام

من الان خیلی خوشحالم... می دونید چرا... نمی دونید... منم نمی گم تا بمونید تو خماریش

دیشب خوب بود... تا رفتم خونه یه خورده خندیدیم... بعد اهر شبی خیلی خوش گذشت... من پیش مجتبی بودم... کلی خندیدیم ... بعد اومدم بالا دیدم بابام خابه... بعد مامان و خاهرم بیدار بودن تا من رفتم دیدم دارن می خندن.. منم دو تا جوک تعریف کردم دیگه اونا ریسه رفتن از خنده... اخرشم نذاشتن من بخابم

(الان علیرضا اومدش اینجا نذاشت بنویسم)

امروز صبم با خند شروع کردم... دیدم اونا زودتر از من بیدار شدن دارن هرهر می خندن... گفتم من چرا نخندم... منم پاشدم...

یه پسره اومده اینجا (قبلا باها ش همسایه بودیم) مثلا کار یاد بگیره.... اسمشم علیرضاس).. یک بچه تلیه (اونایی که ساوه ای فهمیدن من چی گفتم)...

اهان اینو بگم برم تا بیشتر از این نمونیم تو خماریش...

منو قبول کردنننننننننندددددددددددددد....

مامانم زنگ زد گفت قبولی... بعد از این هدایت تحصیلیه چیه اونو گرفته... اولویت اول فنی و حرفه ای.... اولویت دوم معارف اسلامی(نخند بچه پرو)... من که عمرا حتی اگه بمیرمم ملا نمیشم.... خرم مگه... حاضرم مدرسه نرم... همه زندگیمو بدم(هیچیم ندارما) اما نرم معارف.... الان بچه های محل چی می خان بگن...

(اینا برا شبه) ما خونه عمه مینا بودیم... بعد یههو اومدیم.... هیچ اتفاق خاصی نیافتاد

بعد اومدم برم پیش مجتبی با یکی از بچه ها داشت دوام می شد... در حد بزن بزن... منم قاطی... اونمن از من قاطی تر.. دست من پر بود گفتم بذار اینا رو بذارم خونه بعد میام... اونا دونفر من تنها... بعد من رفتمو اول ندیدمشون بعد که اومدن... داشتیم دست به یقه میشدیم... بعد اون رفیقش مارو جدامون کرد...

بدجور قاطی کرده بودم

فعلا

یکشنبه 11 تیر 1385
۱۹

سلام

یادتونه که گفتم دیروز مرتضی اینجا بود... از شانس اونم مادیروز کارمون زود تموم شد... ساعت پنجو نیم دیگه بیکار بیکار بودیم که مرتضی گفت پاشو بریم بیرون... بعد منم گفتم باشه

واسا ازاول بگم... رفتیم دم پارک یه چرخی اون تو زدیم... بعدش رفتیم خیابونارو متر کردیم... بعدش رفتیم یه چی خوردیم... اخرشم رفتیم فروشگاه براشون مرغ و اینا گرفتیم...

تو پارک همه گلا رو کند(الان شهرداری در اینجارو تخته میکنه)... بعد رفتیم تو خیابون هی چرت و پرت می گفت... بعد تو اون مغازه ایه هم با یارو مغازه داره شوخی می کرد... تو فروشگاه که خودشو زده بود به خنگی... اصلن این بشر دییوووووووواااااااننننننننننسسسسس....

بعد اومدیم جلو در ام پی تیری تو گوششه بعد داره وسط کوچه تکنو می زنه... گفتم بیا بدو برو بابااااا...یارو پیرزنه اومده میگه خدا شفاش بده...منم ناراحت شدم... به زور بلندش کردم اوردمش تو

بعد بردیم رسوندیمش در خونشون...شب رفتیم خونه دیدیم خالمینا خونه مان... بعد من زنگیدم عمو جونم بیاد... اونم شام خونه ما بود... خیلی حال داد

نمی دونم چرا من یادم میره مطالب رو بنویسم.... نمیدونم شاید به خاطر اینه که مطاالب و تند می نویسم... مثلا تیمم حذف شده الان دارم دربارش می نویسم...ارژانتینو میگم... دیدی تروخدا بازی همش دست ارژانتین بود بعد اخر تو پنالتی بردند.. من شرط بندی کرده بودم... باختم.............

از این به بعد سعی می کنم اروم بنویسم و همه مطالب و بنویسم

دیشبم به خاطر مهمونی ننوشتم

تا بعد

شنبه 10 تیر 1385
۱۸

سلام خوبید

چه خبرا چی کارا میکنید

امروز خیلی حالم خوبه

مرتضی هم امروز با من اومده

وقتی ما با هم باشیم کلی می خندیم امروز تو مترو اومدنی ام پی تیری پلیرو گذاشته تو گوشش صداشم زیاد بعد بقیه مارو داشتن چپ چپ نیگا می کردن بغل منم یه بچه بسیجی بودو هی به ما چپ چپ نیگا میکرد بعد من یه دونش و ازش گرفتم گذاشتم تو گوشش.... اهنگ نانسی بود خیلی قشنگ بود اما گوشم ترکید... اینقد که صداش بلند بود...

دیدید به هر استگاه که میرسه میگه...ایستگاه فلان... بعد که اون میگفت مرتضی یه تیکه می پروند... بعضی می خندیدن بعضی ها هم می گفتن نیگا کن اصلن فرهنگ پرهنگ نداره... اما خوب مرتضضی دیگ کاریش نمیشه کرد...

بعد که نشسته رو صندلیش ... ام پی تیری رو خاموش کرد با دستش هی میزد به صندلی(انگار داشت دمبک می زد خیلی هم قشنگ این کارو بلده)... بعد یه پیرمرده کنار ما بوود دیدم داره بدجور چپ چپ نییگا میکنه... یه اشاره به مرتضی کردممو اونم انگار نه انگار... تو دلم می گفتم خدایا زودتر برسیم... بعد که رسیدیمو اومدیم بیرون.... مترو نشینان یک نفس راحتی از دست ما کشیدند...

بعد میگه من می ترسم از پله برقی بیام من از این یکی پله ها میام... گفتم خودتو لوس نکن... گفت نه که نه ... داد . بیداد گفت من نمی یام... بعد من گفتم نیا... گفت باشه (حالا این قضیه جلو چشم یه عده ادم)... دیدم جلوتر از من تو پله برقی داه میره گفتم ای..........(این یه تیکشو سانسور کردم)

راستی ما پنشنبه ای با بابابزرگ و مادربزرگ که من بهشون اقا و ننه می گم... رفتیم قم و جمکران...

تو اون گرما من داشتم وا میرفتم... پخته بودم ... میومدیم تو ماشین کولر خنککککککک... می رفتیم بیرون می پخدیم... اصابم خورد شده بوود چه جور... دیگگه حال و حوصله برام نمونده بود...

می خاستم با کله برم تو دیوار...

الانم کهه ما اینجاییم و مرتضی هی تیکه می ندازه... یه سر رفتیم اینترنت براش یه وبلاگ زدم کلی حال کرده... ادرسشم اینه اگه بری ممنون میشم www.mory2006jb.blogfa.com

بعد میگه من کد جاوا میخام ... مثلا میره اون ال صفحرو باز میکنه بعد می لرزه... گفتم مردم ازاریت از همین الان شروع شده...نیومده می خای همه کار کنی... خلاصه چای نخورده قندارو تموم کرد لامصب...

اقا از صب تا حالا یه یارو زنگ میزنه اصابمو خورد کرده میگهه فلان  کارو برام ایمیل کن... من ایمیل کردم بعد میگه صفحه اولش و ایمیل نکردی... بعد اونو ایمیل کردم.. بعد میگه یه خطو ایمیل نکردی ... دیگه من میخاستم زمین و گاز بگیرم.. گفتم باشه اونم ایمیل کردم بعد زنگ زده میگه.... دوباره کل کارو با همم ایمیل کن دیگه من و میگی خون به خونم می جوشیدنمی جوشید نمی دونم تو همین مایه هاا ...... الان کل کارو ایمیل کردم خدا کنههه دیگهه گیییییییرررررر نده

من برم شاید شبم اومدم

بای تا بعد

جمعه 9 تیر 1385
۱۷

سلام

*اینا واسه 4شنبس*

امروز کار مالیدس... منم یاد گرفتم هی مدرسرو بهونه می کنم نمیرم... یه وقت فک نکنین بچه کاری نیستما... نه بعضی موقعها می پیچونم... کلا تو همه کار این طوریم

بابا این مدرسه ما رو اس کرده ها... اصلن انگار نه انگار که باید جواب گو باشند.... رفتم مدرسه میگه برو دوشنبه بیا... می خاستم همونجا باهاش درگیر شما اما گفتم بذار کارم راه  بیفته بعدا بهت می گم....حالا قراره دووشنبه برم ببینم چی میشه...

اما چقد بده ادم تو خونه بیکار باشه هااااااا.... اهههههههههه....اههههههههههه....اهههههههه

بازم میام فعلللللااااا

   1      2      3      >>