پنج‌شنبه 28 تیر 1386

سلام

خوبید

میدونید .... امشب شب لیله الرغائب .... میگن تو انی شب هر چی ارزو کنی براورده میشه....

منم مثه همه یه ارزو دارم .. ایشالا براورده بشه...

به امید روزی که ارزوم براورده شه...................................

خداحافظ


پی نوشت:

۱ از این به بعد پاسخ به نظرات رو بخونید

۲ از سحر خانوم عزیز واقعا ممنون

چهارشنبه 27 تیر 1386

سلام

تمام بدنم به خاطر باشگاه درد میکنه....دیشب علی هم با ما اومد باشگاه... مثلا اشگالهای مارو بگه...اما........ولش نگم بهتره......

اما همچنان حال من مثه قبله ....یکی کمکم کنه.....

چرا بعضی موقعها از بعضی چیزا که بدت میاد سرت میاد.....

چرا خدا بعضی موقعها بنده هاشو............................نمی دونم شاید حکمتی تو کاره

فعلا

سه‌شنبه 26 تیر 1386

سلام

الان حال من  دقیقا همینطوریه نمی دونم چرا ....اما همش سر در گمم... اعصابم ییهو میریزه به هم ......

ااههههههههه لعنت به این زندگی

از پریشب هم منو مجتبی و مجید رفتیم باشگاه بدنسازی....من که دستام درد میکرد ... بدتر هم شد ... به خاطر اینه که روز اول رفتیم اونجا داریم وزنه سنگین میزنیم... بعد مربیمون اومده میگه ... چه خبرهههههه...مگه رفتید مسابقه ... بابا بی خیال شید

باید برم

فعلا

چهارشنبه 20 تیر 1386

سلام

خوبید ...... چه خبراااااااا.... چی کاراااااااااااا میکنیددددددددددد......

حقیقتش و بخاید چند روزه زدم به سیم بی خیالی ... یعنی هر کی هر چیزی که میگه انگار نه انگار که به من میگه .... خیلی حالم فرق کرده....فک کنم از پستم هم معلوم باشه.....

خلاصه الان تو فضام...............

کار خونه هم فعلا به گچ کاری رسیده ... ایشالا کمکم تموم میشه وووووووو...

امروز با مجتبی یه ویسکی ترکوندیم...البت من چون خیلی کار داشتم کم پیک زدم اما اون با قاسم خیلی خوردن....جفتشونم پاتیل پاتیل ...خلاصه فضا

نمی دونم چیه خیلی خوشحالم چند روزه .... الکی خوشم

فعلا تا بعد

جمعه 15 تیر 1386

سلام

اقا اول میخام داستان اونروزو بگم....گفته بودم که بابابزرگمینا رفتن مکه ... منو مرتضی هم باید اونجا میخابیدیم....اقا چند شب اول به خوبی و پاکی گذشت تا اینکه روز سوم و چهارم شد...من بدجوری هوس قلیون کردم ...اقا ما به هر کی رو مینداختیم ضایع میشدیم ....اول به مجتبی بعد به مسعود البته اینا دستشون نبود وگرنه میدادند....بعد خنگ بازی دراوردیم به پسر عمم جواد هم گفتیم ...اونم خسیس تا حالا هیچی به هیشکی نداده که نداده....اقا اونم مارو بدتر از همه ضایع کرد...خلاصه در نهایت از سعید پسر دایی مامانم سعید گرفتیم ...عجب قلیونی ...کلی حال داد ....

خلاصه..........

بعد از چند شب شیطون رفت تو جلدمونو هوس کردیم که ابکی بخوریم ...بازم اولاش هی ضایع شدیم ... اما این بار اخر خودم دست بکار شدم و رفتم گرفتم....اخه بیشتر موقعها تو اینجور کارها بچه هارو میندازم جلو...خلاصه اونم گرفتیم و شب خوردیم ..البت پیک کم زدیم ..چون میخاسستیم بخابیم....بعد فرداش نهار که خونه ما بودیم ...با هم (منو مرتضی) رفتیم خونه بابابزرگه ...اصلن نمیخاستیم بخوریم ها اما نمیدونم چجوری شدکه............................

اقا ما خوردیم ... بعد من رفتم ببینم خیاری چیزی داریم که هیچی نداشتیم ... مجبور شدم برم از زن عموم که حیاط بقلی بابابزرگمینا میشینن بگیرم....تا رفتم بهش گفتم خندیدو برگشت بهمم گفت....

نا قلا چه خبره ....بخور بخوره...منم یخورده خودم و زدم به کوچه علی چپ ...اما تابلو شد که فهمیده...البت اشکال نداره چون با اون زن عموم خیلی ندارم....خلاصه خیارو گرفتیمو رفتیم باز چند پیک سنگین دیگه زدیم که منو انداخت ....چشمام سنگین دوست داشتم بخابم از یه طرفی هم دوست نداشتم بخابم....خلاصه من خابم برد وپسر عموم اهنگ گذاشته بودو یه گوشه داشت واسه خودش حال میگرد....

اقا ما بیدار شدیم بعد از چند ساعت سر درد شدید گرفتیم ...اون زن عموم هم تیکه مینداخت میگفت مهدیو مثه اینکه بدجور گرفته ....منم تا شب بخاطر خاب سر درد بدی دداشتم .. اما کلا حال داد

امشبم(یعنی دوشنبه...........از این به بعدش برا دوشنبس که رفتیم فرودگاه....وقت نشد از اون روز تا حالا بیام ...اما حالا اومدم) که رفتیم فرودگاه و بابابزرگمینا اومدنو دیگه داستان ما تموم شد .. البت امشب مرتضی که مست مست بود اما من بخاطر بابام کم خوردم ...مست بودم اما نه به اندازه مرتضی ...

امشب خیلی دوست داشتم اونحا میخابیدم ... اما فقط به خاطر اینکه بیام اینجا اینو بنویسم اومدم ...

فعلا

سه‌شنبه 12 تیر 1386

سلام

اقا اول میخام داستان اونروزو بگم....گفته بودم که بابابزرگمینا رفتن مکه ... منو مرتضی هم باید اونجا میخابیدیم....اقا چند شب اول به خوبی و پاکی گذشت تا اینکه روز سوم و چهارم شد...من بدجوری هوس قلیون کردم ...اقا ما به هر کی رو مینداختیم ضایع میشدیم ....اول به مجتبی بعد به مسعود البته اینا دستشون نبود وگرنه میدادند....بعد خنگ بازی دراوردیم به پسر عمم جواد هم گفتیم ...اونم خسیس تا حالا هیچی به هیشکی نداده که نداده....اقا اونم مارو بدتر از همه ضایع کرد...خلاصه در نهایت از سعید پسر دایی مامانم سعید گرفتیم ...عجب قلیونی ...کلی حال داد ....

خلاصه..........

بعد از چند شب شیطون رفت تو جلدمونو هوس کردیم که ابکی بخوریم ...بازم اولاش هی ضایع شدیم ... اما این بار اخر خودم دست بکار شدم و رفتم گرفتم....اخه بیشتر موقعها تو اینجور کارها بچه هارو میندازم جلو...خلاصه اونم گرفتیم و شب خوردیم ..البت پیک کم زدیم ..چون میخاسستیم بخابیم....بعد فرداش نهار که خونه ما بودیم ...با هم (منو مرتضی) رفتیم خونه بابابزرگه ...اصلن نمیخاستیم بخوریم ها اما نمیدونم چجوری شدکه............................

اقا ما خوردیم ... بعد من رفتم ببینم خیاری چیزی داریم که هیچی نداشتیم ... مجبور شدم برم از زن عموم که حیاط بقلی بابابزرگمینا میشینن بگیرم....تا رفتم بهش گفتم خندیدو برگشت بهمم گفت....

نا قلا چه خبره ....بخور بخوره...منم یخورده خودم و زدم به کوچه علی چپ ...اما تابلو شد که فهمیده...البت اشکال نداره چون با اون زن عموم خیلی ندارم....خلاصه خیارو گرفتیمو رفتیم باز چند پیک سنگین دیگه زدیم که منو انداخت ....چشمام سنگین دوست داشتم بخابم از یه طرفی هم دوست نداشتم بخابم....خلاصه من خابم برد وپسر عموم اهنگ گذاشته بودو یه گوشه داشت واسه خودش حال میگرد....

اقا ما بیدار شدیم بعد از چند ساعت سر درد شدید گرفتیم ...اون زن عموم هم تیکه مینداخت میگفت مهدیو مثه اینکه بدجور گرفته ....منم تا شب بخاطر خاب سر درد بدی دداشتم .. اما کلا حال داد

امشبم که رفتیم فرودگاه و بابابزرگمینا اومدنو دیگه داستان ما تموم شد .. البت امشب مرتضی که مست مست بود اما من بخاطر بابام کم خوردم ...مست بودم اما نه به اندازه مرتضی ...

امشب خیلی دوست داشتم اونحا میخابیدم ... اما فقط به خاطر اینکه بیام اینجا اینو بنویسم اومدم ...

خیلی ممنون از می گل جون عزیز و someone که واقعا لطف داشتن...چشم از این به بعد سعی میکنم نوشته هام بهتر بشه اما واقعا زندگی من همینهه

فعلا

   1      2      >>