X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
پنج‌شنبه 21 آذر 1387

امشب که دارم اینو می نویسم عشقم پیشمه.....از صب که سر کار بودم ازش خبر نداشتم ...بعدم که رفته بود خرید اما شب اومده پیشم ..تا الان داشتیم فیلم میدیدیم .....الانم اون طرف نشسته با خالم داره صحبت می کنه منم اومدم ایینجا.....خدایا خیلییییی مواظبش باش .... 

 

تازگی ها یه اتفاقی افتاده که باید همش چه تو خونه چه توی بیرون تو جمع فامیلا مخصوصا بخندم ....چند وقت پیش حالم بد که بود مامان از دستم خیلی شاکی شد و نفرینم کرد ...دیدم داره اشک میریزه ...منم خیلی دلم سوخت...مادرم.....واسه من....منی که به هیچ دردی نمی خورم ... منی که اینقده مذخرفم...منیکه اینقده کثیفمم.....وقتی اون صحنه رو دیدم حالم از خودم به هم خورد...گفتم دیگه پیش همه میخندم....فقط این اتاق شده جایی که میتونم خودم باشم..... 

 

دیروز که درواقع میشه پری روز خونه بابابزرگم بودیم ..اونم بود ....خیلی خوش گذشت..... 

 

همه پستم اختصاص داده شد به عشقم...دوستت داارم...با اینکه اینجا نمی یایی و اینارو  نمی خونی اما اینجا تنها جای خالی کردن خودممه....دوست دارم بعهد ها که اومدم اینجا تداعی این خاطرات برام لذت بخش باشه...... 

 

فعلا تا بعد

یکشنبه 10 آذر 1387

ای خدا دلم گرفته.....دیروز پیشش بودم....اما حالم خیلی بد بود...اره دوباره...................اما به جز خودمو مجتبی و خدا هیشکی نمی دونه .... هی حالا همه دیروز هرکی به من میرسید میگفت چته اخه خیلی تابلو شده بودم...اونم اعصابش از این همه گیر مردم به من خورد شد...ازش معذرت خواهی کردم....گفت چی شده ... من بهش نگفتم اصلشو...دروغم بهش نگفتم...یه داستانی افتاده بود ناراحتم کرده بود گفتم اونو بگم بهتره .. خدا کمکم کن که دیگه تکرار نشه..........خواهش میکنم ازت 

 

چه بارونی میاد..زیر بارون بودم اما لباسام کم بود اومدم خونه لباس بپوشم برم ... اما دیگه اصلا حسشو پیدا نکردم..خدا کنه تا فردا صب همینجور بباره..که خواستم برم دانشگاه حداقل یه خورده راه برم و حالشو ببرم.... 

 

جمعه با مرتضی و مسعود بالا بودیم ....با تیچرز ....خوب بود ... اما بابام فهمید یعنی خودم خواستم بفهمه......هیچی نگفت...بعد به ماماننم گفته بود مامانمم امروز به من گفت ...بابات گفته فهمیدم اما به روش نیوردم ... تا رومون به هم باز نشه.....منم خوشال از اینکه فهمیده ..میدونم دارم اشتباه میکنم...اما دوست دارم بفهمه که اشتباه اصلی و کی کرده و میکنه ..............ریشه این اشتباهها رو باید پیدا کنه............ 

 

مامان بعد از اون صحبتش بحثو کشید به دیروزو ناراحت بودن و تغییر حالت من و......منم گفتم یه مشکلی بود ....بر طرف شد.....گفت الان چرا ناراحتی ... گفتم تو دلم غمه .. دیگه شروع کردد.......منم فقط با سر تایید میکردم....اخرشم باز به ریشم گیر داد.....منم گفتم تا خودم نخام نمیزنم.....اما باز شروع کرد 

 

بی خیال باز عزیزم اولین مسجشو داد بهم....اولین مسجی که تقریبا یه سال و نیم پیش داد: 


رد پای اشک هایم را بگیر تا بدانی خانه عاشق کجاست 

 

شنبه 9 آذر 1387

خدایا کمکم کن.........خیلی درهمم......حوضله هیچیو ندارم...حتی زدن ریشامو .... تو خونه که هستم فقط به زور می خندم و یه کلمه حرف به زور میزنم تا گیر ندن که چی شده .....بیرونم که با دوستا یا فامیل هستم مجبورم همین کارو کنم....حتی مثه دیشب مجبورم وقتی پیش عزیزم هستم بخندم ....نمی دونم میفهمه خنده هام الکیه یا ....................................... فقطو فقط وقتی تو این اتاقم که یاورم داریوش داره میخونه و درو میبندم میتونم خودم باشم...هر کاری دوست داشتم بکنم ....بخندم گریه کنم...........اونم توی تاریککی....چقد این حسو دوست دارم .....چقد دلم میخاست یه جایی باشم هیشکی نباشه ...من باشم و من......من باشم و خودم ....خوده خودم ... تا یکم خوده گم شدمو پیدا کنم....بشم همون مهدی دو سال قبل...خیلی ها میگن خیلی عوش شدمو....خودممم میدونم...اما جلوی اونا میگم نه اصلن اینطور نیست...من  همونم که بودم.....اما خودمو گم کردم..........خدا دست به دامنتم خدا 

 

دیروز که دانشگاه بودم ... بعد از اون با مسعود رفتیم خونه یکیی از دوستام ...بعدشم با مرتضی و پیش عشقم بودم....اولش حالم خوب نبود..اما تا دیدمش یکم بهتر شدمو سعی کردم که بهترم باشم...چشم ازش بر نمی داشتم ... چقد دوستش دارم خدا.................. مواظبش باش..خاهش میکنم....... 

 

هدیم یه تیشرت خیلی خوشگل بود دستش درد نکنه.....تولدش نزدیکه موندم چی بگیرم براش ...اگه بشه میخام با انتخاب خودش باشه ..تا ببینیم چی میشه دیگه  

 

فعلا تا بعد

شنبه 2 آذر 1387

یه جوریم..........................خودم میدونم چمه...اماهرکی می پرسه میگم هیچیم نیست.....توی این دو هفته یه چنتا غلطی پشت سر هم هی پیاده کردم که ماس مالی کردنش یه جا برام سخته ....اما تا اینجا دوتاشو ماس مالی کردم رفت...ایشالا که بقیشم بره پی کارش.تا یه خورده از این وضعیت در بیام ..... 

یه خبر بد...دوباره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اره..واقعا واسه خودم متاسفم...نمی شه ..کاشکی..........

 

یه چیز دیگه عشقمو امشب دیدم..از این بابت خوشالم....بهم گفت فردا برم پیشش یه کادو دارم ... برم ببینم عشقم با اون سلیقه ماهش چی کار کرده....همیشه منو شرمنده می کنه.....ای خدا یه کاری کن بتونم جبران کنم. 

خدا کمکم کن تردیدی که دارم برداشته بشه...خیلی تردید تو دلو ذهنمه...؟؟؟؟؟ نمی دونم چی کار کنم ....چه کاری...چه درسی....چه زندگی روزمره وووووووووووووووووووووو.....کمکم کن 

 

امروز صب زود مسج داده خوبی؟....فهمیدم که خاب دیده که اون موقع صب مسج داده ....یه خواب بد؟<؟اما هر کاری کردم نگفت چی بوده .....ایشالا که خیره.... 

خدایا مواضب عشقم..همه عمرم..همه کسم..همه زندگیم باشو در همه حال کمکش کنو شاد باشه ....  

هرکسی تو دلش چنتا ارزو داره ...کوچیک یا بزرگ ...فرقی نمی کنه..اما بعضی هاش براش مهم ترندو واجب تر..اینم تنها ارزوی بزرگ منه که همیشه و در همه حال دعا میکنمو از خدا می خام....تا اون مشکلی که خودشو منو خدا می دونیم حل بشه ....ایشالا هر چی زودتر.... 

برم که  فردا کلی کار دارم ... 

ای خدا شکرت به خاطر همه نعمتهایی که به ما دادی ....فقط اون ارزومو خواهش میکنم ازت براورده کن