X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 1 دی 1387

سلام 

تقریبا بعد از یه هفته که به هیچ وجه ازش خبر نداشتم بعد از یکشنبه هفته قبل که تولد مامان بود...تا شب ازش خبر داشتم اما از فرداش نفهمیدم چی شد... نبود دیگه.....دوشنبه و سه شنبه خیلی در هم بودم همش فکر میکردم یه چی شده ...به کلی داغون بودم ... از دید من فرار میکرد...نمی دونم چی شده بود ... تا چارشنبه شب دیدمش..اما باز همون..پنجشنبه شبم همینطوری شد دقیقا....جمعه هم صبش دیدمش که رفتم خونشون...اما بازم همونطور....شبش که نبود....فرداشم که شب یلدا بود و همه خونه بابابزرگه بودیم....اونم بود ...باز یکم بهتر بود ...اما تابلو بود که واقعا یه چی شده...بعد از اونجا همه اومدیم خونه ما .... مردا نشستن واسه قلیون....زنا با پسرهای جوون رفتن بالا برای بردن شب چله خونه تازه عروس...بزن برقص بود اونم رفت...اما من نرفتم چون سرکار بودم خسته بودم...اما همه هی گفتن باید بیایی یه خورده برقصی..منم اعصابم خورد ..اخر رفتم که نگن کلاس میذاره...فقط الکی دستامو تکون دادمو یه اهنگ رقصیدمو اومدم قلیونم و کشیدم...اخر شب که همه داشتن میرفتن ..برگشت به من گفت متاسفم برات....دیگه  فکرم استوپ کرد...هنگ هنگ بودم...تا اینکه امروز دیدمشو حدودا یه ساعتی تو خونشون داشتیم حرف میزدیم...فهمیدم چی بوده البته تا حدودی ..احساس کردم یه چیزیو نگفت و هی میخاست بپیچونه ....منم زیاد پاپیچ نشدم...گذاشتم راحت باشه ... چون خیلی اذیتش کرده بود مثله اینکه... 

خدایا ازت میخام مشکلش برطرف شه..خواهش میکنم... 

از دست منم شاکی بود که چرا یه جا بند نمی شم........منم غذز خواهی کردم .. اما واقعا نمی تونم اینجوری نباشم....سعی میکنم که اینجوری شه ..اما................... 

 

باز امروز گیر دادم سر ......................خدا کنه این دفعه دیگه واقعا تموم شه ....امروز خیلی جدیتر برخورد کردم با این قضیه ...ایشالا که خدا خودش کمکش کنه....مشکلاتشم کم و کمتر کنه..... 

 

خییلی دوستت دارم ...خدایا مواظبش باش 

 

مجتبی مغازه زده ... دیگه یا سر کارم .... یا دانشگاه..... یا مغازه پیش مجتبی....تایمم پره پر شده.....خیلی خوبه ... دیگه افکار اذیتم نمیکنه...... 

باز امروز داشتیم میرفتیم با مجتبی ..اما خدا نخواست که بشه ...شاید حکمتی توش بوده....خدایا شکرت.... 

 

مواظب عشقم باش خدا