X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 27 بهمن 1387

اههههه..اهه اه اه اه اه اه اه...این دانشگام واسه ما شده معضل..اعصابمو کلی بهم ریخته...اون از واحد های برداشتم ...اینم از خود دانشگاه......... 

حال و حوصله ندارم...به هیچ وجه......اعصابم خیلی خورده.......پرییشب که یه خورده دیدمش....به جز سلام به هم هیچی نگفتیم....این فقط نگاه هامون بود که بعضی موقع ها گره می خورد و صحبت می کرد...همین و بس ... سعی کردم حداقل تو اون مدت شاد جلوه بدم خودمو...نمی دونم تونستم یا نه ................................................................... 

حالم بده..حالم داره به هم می خوره... حالم از خودم داره به هم می خوره ..دوست دارم گریه کنم..اما اشگی واسم نمونده ...واقعا نمونده...................................................... 

جمعه 25 بهمن 1387

شنبه بعد از اینکه اومدم اینجا مرتضی زنگ زده بود گفته بود برم پیشش...منم رفتم بعد از ظهر....شبش رفتیم خونه وحیدووووووو......باز هم خطا........فرداشم رفتیم پارک ساعی و پارک ملت ...با دوست مرتضی که اسمش رضاست..خیلی انرژی داره این بشر....فردای اونروزم رفتیم کوه...در کل حال داد....شبش اومدم خونه......مامان گفت عشقت اینجاست منم به هوای اینکه ببینمش اومدم ساعت ۹.۵ رسیدم...اما مامان دروغ گفته بود....اما فردا صبش داشت می رفت شهرستان دیدمش ...اما فقط نگاه هامون با هم حرف می زد نه لبهامون..که عموم گفت تو هم بیا ...منم انتخاب واحد داشتم گفتم نمی تونم بیام.....که رفتن...و دیروز برگشتن....اما هیچ خبری ازش ندارم ...امروز میخاستم ببینمش اما نشد..... خیلیی کلاافه ام ..دوست دارم تنها باشمو به کارهام فک کنم....نمی دونم کجای کارم می لنگه خیلی بد میارم..توی هر کاری که بگی ..ای خدا منو کمکم کن.... 

 

انتخاب واحدم چون اینترنتی بود نتونستم زود برم بس که این خطها شلوغ بود وقتی هم رفتم دیگه جایی نبود چهار واحد برداشتم بقیه ظرفیتها پر بود...اما سر ظهر ظرفیت دادنو ۱۳تا بیشتر نتونستم بردارم......خیلی درهمم ... اونروز مرتضی میگه  چرا اینقد اعصابت خورده............!! 

 اون دفعه هم مجتبی هی می گفت چرا اعصابت خورده....واقعا گیجم ... 

خدا مواظب عشقم باش ... 

 

شنبه 19 بهمن 1387

بعد از اون که یه حوزاییی اشتی بودیم و زندگی شیرین شده بود....باز چند روزه نیست...هروقت نه زنگی نه صحبتی نه دیداری نیست احساس می کنم به فاصله فرسنگ ها از هم دوریم اما تا میبینمش احساس میکنم از هرچیزی به هم نزدیکتریم..... 

سر یه مساله ای گفت تو جمع زیاد بهم توجه نکن ...حتی فکر کردن به این قضیه هم منو داغون می کنه....اما طی دیروز و امروز که دیروز خونه بابابزرگم بودیم امروزم خونه خودشون که قربونی داشتن برای ماشینی که گرفته بو.دن نگام فقط وفقط رو گلهای قالی بود..اگر بالا میاوردم یه نیم نگاه بهش میکردمو سریع رومو برمیگردونم..به خاطر خودش...اا انگار تو مخم دارن رزیل کااری می کنن ...خیلی اذیت می شم...اما به خاطر اون این اذیت و دوست دارمو ملالی نیست جز ندیدنشو حرف نزدن زیاد باهاش........................ 

 

مرتضی هم درواقع همین امروز یعنی شنبه ۱۹ بهمن عازم شد کرمان..معلوم نیست بتونه عموم برش گردونه تهران واسه اموزشی یا نه..تو فامیل یه با اون زیاد جور بودم که اونم رفت ............ 

 

خدایا مواظب عشقم باشو کمکش کن.... 

 

راستی یه خطایی ازم سر زد...... 

 

گفتم یه حالی به مرتضی بدیم داره این اخریا می ره دلش واسه قبل تنگ نشه....رفتیم بیرون با مجتبی ..سه نفری...اما ........................................متاسفم 

 

خیلی حالم بده..همش دلم گریه می خاد 

 

یه کتاب گرفتم عالیجناب عشق ..معرکست...نوشته ر-اعتمادی ...حتما بخونید 

 

بابام امروز یه چیزایی گفت که نباید..............................درباره گرفتن ماشین ازمو ............................................................ 

 

فعلا

سه‌شنبه 15 بهمن 1387

بعد از یه چند روزی که به همون منوال گذشت...من شب ساعت یک و نیم بود مسج دادم خدافظ ....اونم فردا صبش مسج داد ... زنگ زد....اما من جواب ندادم ..تا یه مسج نوشت و یه قسمی داد منم جواب دادم...که بعد از یه خورده جواب سر بالا شنیدن از من ...پشیمونه اون کارش شدو قول داد که دیگه سمت هیچی نره...منم قبول کردم...قبول کردم درصورتی که که اون به من دروغ گفته بود...هیچ منتی هم نیست ...دوستش دارم..نمی تونم دوریشو تحمل کنم.... 

مخم چند روزیه کار نمی کنه...ژریروز منو دیده میگه انگار دلخوری هنوز....گفتم نه..گفت پس مطمئنم یه چی شده..خیلی تو لکی....منم شبش اومدم و ریشامو زدم تا این جوری دیگه فک نکنه..که واقعا هم همینطو.ر شد..فرداش تا دیدمش دیگه اون حرفارو نزد........نمی دونم فعلا هم بیکارم ...کار دیگه نمی رم..تعطیلات ترم دانشگاه هم هست...خیلی به هم ریختم 

 

مرتضی مون هم شنبه عازمه...سربازه...افتاده ۰۵کرمان ..البت عموم که باباش بشه گفته میندازمت تهران...حالا ببینیم چی میشه 

 

فعلا

چهارشنبه 9 بهمن 1387
اشتباه

 یه اشتباه.... 

یه اشتباهه بزرگ...خیلی بزرگ. 

یه اشتباهه جبران ناپذیر 

یه اشتباهی که اثرش تا ته دنیا رو قلبمو یادش تو ذهنم می مونه 

یه اشتباه که کار من نه کار دل بود...تا اخر عمر هم خودش می خاد عذاب بکشه 

یه اشتباه کا طاوانش سنگینه...... 

یه اشتباه که اندازه همه اشتباهای دنیا بود 

یه اشتباه که کاش اتفاق نمی افتاد اما وقتی اتفاق افتاد کاش اینجوری نمی شد 

یه اشتباه  

یه اشتباه  

یه اشتیاه 

.

تاره فهیمیدم چقد ساده ام ... ساده تراز اونی که الان تو فکر هرکیه.....ساده مثله یه شیشه ...یه شیشه که اونطرفش معلومه..اصلن انگار فکر می کنی شیشه ای وجود نداره...منم الان همونه اینقد ساده ام که انگار وجود ندارم..حتی برای خودم....بهم گفتی خیلی بهم دروغ گقتی تاحالا.....مثل یه پتک بود این حرفت...پتکی که بزنه تو مرت و خورد شدن تک تک استخون هاتو حس کنی و دیگه از جات نتونی بلند شی.....پتکی که کوبیده شه تو سرتو له شدن مغزتو بفهمی....پتکی که بخوره تو غرورتو مثه یه شیشه ای که شکسته ببینی...پتکی که بزنه تو سر احساست تا جایی که مثه فیلما احساست بره تو زمین... پتکی که یه نفر چنان داغون کنه که از جا بلند شدنش ممکن نباشه....بازیچه بودم دستت ...منی که سرت قسم می خوردم...می گفتی بمیر می مردم.....می مردم برات....همین الانشم با این که شکستیم اما برات میمیرم...چون دوستت دارم....

همه چی از اعتیاد من شرو شد...من اعتیاد داشتم به قرص ...تو یه برهه زمان 6ماهه...در نهایت همه فهمیدن..به تو هم گفتم ...گفتم حالا که بی ابرو شدم تو هم بدونی ..تویی که برای من همه کسم بودی...دعوام کردی خیلی....بعد هم گفتی بذار کنار .منم گذاشتم...سخت بود اما به خاطر تو گذاشتم هیچ منتی هم نیست....بعد گذشت ... قضیه سیگار کشیدنتو فهمیدم ...فهمیدم که چند ساله سیگار میکشی...حالا من بهات دعوا کردم...یادمه سر سیگار کشیدن من چه اشوبی به پا کردی ...من دستمو داغ گذاشتم که دیگه نکشم....اما حالا دیدم خودت ..............................باهات صحبت نمی کردم...جواب مسج نمی دادم....تا گذاشتی کنار ..خودتم می دونی چقد اذیتم کردی سر کنار گذاشتنش...اما گذاشتی ..اخرم برا اینکه از دلم در بیاری یه سوئیشرت خریدی...منم گفتم همون که گذاشتی کنار برام هدیه بود...اما..................

بعد از چند وقت خودت بهم گفتی از اون قرصا مصرف کردی..معلوم بود حالت اصلن خوب نیست...منم یه خورده دعوات کردم گفتم دیگه نمیره سمتش منم اذیتش نکنم...تا اینکه دیدم حالات و رفتارت عوض شده...ازت پرسیدم....طفره رفتی....اما نمی دونی که جلوی یه اینکاره نمی شه دروغ گفت...مطمئن بودم تا بهم گفتی....چقدر دعوات کردم ..گفتی باشه نمی خورم...اما بعد باز دیدم حالاتت همونه...پرسیدم ازت..گفتی نه...گفتی قرص خوابه...منم حرفتو قبول کردم....گفتم برو بخواب ...که فرداشم دیدمت که حالت بهتره گفتم حتما اشتباه می کردم..پسر اینقدر گیر نده...خوب نیست..حتما حالش بد بوده قرص خورده بخوابه همین...مثله اینکه فقط داشتم سر خودم و شیره میمالیدم و خودم و خر می کرم...موقع خدافظی بهت گفتم دیگه هیچ قرصی نخور که دیدم بغض کردی و یه اشک چکیذ اومد رو گونه هات ...خیلی بهم ریختم سعی کردم خودمو کنترل کنم ..ازت پرسیدم چی شده هیچی نگفتی...گفتم برم بهتره هم دیگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم هم گفتم شاید تنهاییی بهتر باشه برات....تا بعد بپرسم.....بعد که ازت پرسیدم ...گفتی دلم برات می سوزه....عصبی شدم ...گفتم چرا....که اخر شب که من اصلن و به هیچ وجه حالم خوب نبود گفتی بهم دروغ گفتی ..................................................................................

نمی دونم دیگه چی کار کنم ...زنگ زدم ردی دادی...مسج می دم جواب نمی دی.....نمی دونم دیگه چی کارت کنم...یادمه قبلا بهت گفته بودم تا ابد دوستت دارم....بدون با این حال دوستت دارم...اگه دعوات می کنم که نکنی این کارو معنیش اینه که مهمی برام...واسم ارزش داری....دوستت دارم.......دوست ندارم تو هم این کارو کنی...تو مضراتشو نمی دونی ...به خدا نمی دونی...من خودم یه زمان این گهو خوردم الان که حدود هشت ماه می گذره پشیمونم به خدا.....

با اینکه گفته بودم بهت دیگه سیگار نمی کشم اما امروز انقد کشیدم سرم داره گیج می ره .......خیلی اعصابم خورده...خیلی داغونم....

به ظاهر گرچه می خندم ولی اندر سکوتی تلخ می گریم

یعنی مجبورم به ظاهر بخندم ...به خاطر خونوادم .. به خاطر مادرم...پدرم...خواهرم...اونا په گناهی کردن.....

چون یقین کردی که در عشقت گرفتارم..............سخت گشتی از منو کردی چنین خارم

سر درد داده می کشه منو...همه چی پوچه ... بعد از سه هفته که سر کار نرفتم به خاطر امتحانا باید فردا برم...برم که کمتر به این مسائل فکر کنم...اما ایا میشه؟

نمی دونم چی کار کنم.....می دونم که اینجارو نمی خونی...اما می نویسم دوستت دارم......مواظب خودت باش اگه...................................................................................................................

چشم من بیا منو یاری بکن  

  

 

در دو روز عمر کوته سخت جانی کرده ام  

با همه نا مهربانان مهربانی کرده ام  

هم دلی هم آشیانی هم زبانی کرده ام 

بعد از این بر چرخ بازی گر امیدم نیست نیست 

ان سرانجامی که بخشاید نویدم نیست نیست 

هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست نیست 

 

دوشنبه 7 بهمن 1387

ای خدا توی بد مخمصه ایی گیر افتادم...توی یه مرداب که هر چی دست و پا می زنی سریعتر می ری داخل...اگرم نزنی یواش یواش می ری داخل....یکیم پیدا نمی شه که دستمو بگیره....بیشتر که گوش می کنم میبینم یکی هم مثل من هست توی این مرداب ..البت یکی نیست زیاده اما واسه من همون یکی مهمه ... اونم مثل منه ... حتی نمی تونیم دست همو بگیریم و بیاییم بیرون...خدا خودت فقط...فقط خودت می تونی کمک کنی..... 

حالم اصلن خوب نیست .... به هیچ وجه....یا به قول معروف حالم ناجوانمردانه بد است 

حوصله هیچ کی و هیج چیو ندارم ...حتی خودم 

از خودم بیش از همه دنیا خستم......................................... 

چی کار باید کرد واقعا تو این مرداب ....کی میدونه؟؟؟؟ 

 

ای خدا کمکش کن نمی خام اونم............................................................................... 

 

 

پی نوشت:از نقطه چین خیلی خوشم میاد ..با این که هیچی نمی نویسی اما انگار همه حرفاتو تو نقطه چین گفتی و تموم شد.. 

   1      2      >>