X
تبلیغات
رایتل
جمعه 25 بهمن 1387

شنبه بعد از اینکه اومدم اینجا مرتضی زنگ زده بود گفته بود برم پیشش...منم رفتم بعد از ظهر....شبش رفتیم خونه وحیدووووووو......باز هم خطا........فرداشم رفتیم پارک ساعی و پارک ملت ...با دوست مرتضی که اسمش رضاست..خیلی انرژی داره این بشر....فردای اونروزم رفتیم کوه...در کل حال داد....شبش اومدم خونه......مامان گفت عشقت اینجاست منم به هوای اینکه ببینمش اومدم ساعت ۹.۵ رسیدم...اما مامان دروغ گفته بود....اما فردا صبش داشت می رفت شهرستان دیدمش ...اما فقط نگاه هامون با هم حرف می زد نه لبهامون..که عموم گفت تو هم بیا ...منم انتخاب واحد داشتم گفتم نمی تونم بیام.....که رفتن...و دیروز برگشتن....اما هیچ خبری ازش ندارم ...امروز میخاستم ببینمش اما نشد..... خیلیی کلاافه ام ..دوست دارم تنها باشمو به کارهام فک کنم....نمی دونم کجای کارم می لنگه خیلی بد میارم..توی هر کاری که بگی ..ای خدا منو کمکم کن.... 

 

انتخاب واحدم چون اینترنتی بود نتونستم زود برم بس که این خطها شلوغ بود وقتی هم رفتم دیگه جایی نبود چهار واحد برداشتم بقیه ظرفیتها پر بود...اما سر ظهر ظرفیت دادنو ۱۳تا بیشتر نتونستم بردارم......خیلی درهمم ... اونروز مرتضی میگه  چرا اینقد اعصابت خورده............!! 

 اون دفعه هم مجتبی هی می گفت چرا اعصابت خورده....واقعا گیجم ... 

خدا مواظب عشقم باش ...