X
تبلیغات
رایتل
شنبه 29 فروردین 1388

حالم یه خورده بهتره ...اما............  

حوصله ای برا نوشتن ندارم 

چهارشنبه 26 فروردین 1388

وااااای خدا یادت باشه داری باهام چی کار می کنی .... خدا ببین حالو روزمو ...خدا ببین چقد بهم ریخته ام.....خدا دلت میاد با بندت اینطوری کنی....درسته من بنده خوبی نبودم...اما میگن خدا مهربونه بنده هاشو می بخشه....خدا پس چرا منو اذیتم میکنی...حال و حوصله هیچی و ندارم.و...فک کنم کیبوردم باهام لج کرده..که هی اشتباه میزنه....مجبورم دویست بار پاک کنم........ 

 

عشقم که رفته بود ازمایش بده تو جواب ازمایشش نوشته پرولاکتین بیش از حد داره یعنی حد معمولش حدود ۴۰۰تا۵۵۵ ....اما واسه اون از هزارم بیشتره.....دکتر گفته احتمالا تومور...البت از نوع خوش خیمش....واسش ام ار ای نوشته امروز رفته از صب نیست ..گوشیششم خاموشه.... منم یه چشمم اشک شده یه چشمم خون...نه حوصله بیرون رفتن دارم...نه هیچ کار دیگه ای....فقط خوابمو اشک میریزم مثه الان.....ریشامو نزدم از کیه.......قیافم یه ج.ری شده ...گذاشته بودم واسه ترک بزنم...که اصلتن دستو دلم نمیره... 

پریروز بعدازظهر رفتم پیشش...خیلی اعصابم خورد بود...برگشت بهم گفت به جای اینکه دلداریم بدی...داری بدتر میکنی...اما نمی تونستم واقعا.....قرار شد برید بیرون ..من نمیخاستم بیام...حالم واقعا بد بود....اما تو که اونجوری برگشتی گفتی ...دیگه دست خودم نبود که نیام یا بیام....اومدم ................ 

 

 

خدا حال عشقمو خوب کن .... ببین داری چه بلاهایی سرم میاری....دکترا گفتن اگه همون باشه که تشخیص دادن با قرص و دوا دکتر خوب میشه...ایشالا که خوب شه..... 

 

تویی که داری اینجارو میخونی....توروبه خدا قسم دعا کن ...دعا کن که هیچی نباشه....دعا کن................. 

 

یا حضرت ابوالفضل نذرت میکنم .....ازت می خوام که  عشقم هیچیش نباشه...

شنبه 22 فروردین 1388

نمی دونم ... واقعا نمی دونم که تمومش کردی یا نه .. یه جورایی خودتو داری قایم میکنی...اون شب که خونه ما بودی قبلش رفته بودی..اما من ازت خواستم که نری کلی باهات صحبت کردم..اما فرداش که زنگ زدم دیدم هیچ اثری نداشت صحبتهام..می ترسم .... خیلی می ترسم که دوباره.....نمی دونم واقعا فک که می کنم گیج میشم...به خودت میگم ....میگی مگه بهم شک داری .... چی بهت بگم...نمی دونم..همین...گیجه گیج شدم..هی الان مسج می دی می خوای یه چیز بگی اما نمی گی ...شاید می ترسی ...من منتظر می مونم تا بنویسی منم اینجا بنویسم........................اما بازم نگفتی ..بازم هیچی..!!!!!دیگه دارم کم میارم به خدا..خدا خودت کمکم کن...کمکش کن 

 

الن خونه علی اینا بودیم...با اینکه هفته پیش اونجا بودیم بازم این هفته مارم دعوت کرد...از صبم که بیشتر تو خونه بودم..می خواستم بیام ببینمت که نبودی ..برگشتم.....دیروزم مشروب خوردم با مسعود اینا اما به من اصلا حال نداد .. اما مسعود و محمد و گرفته بود...بعدشم یه قلیون...اما در کل خوب نبودم من .. اخر شبم سر درد.......کلاس دیروزم هم پیچ خورد .... چهارشنبه و سه شنبه هم به بطالت تمام گذشت.... 

 

باز سرم داره درد میگیره 

 

می ترسم.......................مممممممممیییییییییییییییییییی تتترررررررررررررررررررسم....نکنه خدا ....خدا داری منو بد جور امتحان می کنیا.... خدا لا اقل کمکش کن خدا ... نوکرتم خدا...یا حضرت ابوالفضل تورو به خدا قسم تویه کاری کن..تویی که دست رد به سینه هیشکی نمیزنی... خواهش می کنم خدا ....نذار تکرار شه.... خودت که می بینی حال و روزمو..اگه به خاطر خونوادم مجبورم قیافه مو نگه دارم و بخندم....تو خودم بریزم..تو که از توی من خبر داری ... پس چرا این کارو میکنی....باز اشکام جاری شد.....خدا یادته که من واسه کمتر چیزی گریه میکردم ...درواقع فقط واسه خودم و بدبختی هام .. اما حالا چی....تا تقی به توقی می خوره اشکام جاری میشه..تورو به همینا قسم بیاو درست کن خواهش میکنم.... 

 

بازم میترسم که میخای جی بگی................... 

 

دوشنبه 17 فروردین 1388

وای ..وااااااااااااااااااای که خیلی اعصابم خورده ..الان انقدر دارم محجکم این دکمه های کیبوردو میزنم که انگشتام داره درد می گیره...خیلی .... نمی دونم چرا....پریروز بهت زنگ زدم..کلی باهم صحبت کردیم..حالت خیلی بد بود.... از صدات می تونستم بفهمم اینوو.....از الکی می گفتم میخندیدم ..اما چشمم پر می شد از اشک.....چی کار کنم...نمی تونم ببینم که اینجوریه...فرداش یعنی دیروز خودت زنگ زدی...اما صدات یه چیز دیگه نشون می داد...تا انقدر اصرار کردم گفتی اره......اخرشم گفتی می خواستم پیشت بشینمو کلی حرف بات بزنم....منم دعوتت کردم خونه....هیشکی نبود ...رفته بودن سینما..اومدی اما می ترسیدی صحبت کنی....نمی دونم از چی ..اما میترسیدی..اما بعدش ارومتر شدیو صحبت کردیم با هم تا شب و.... تو گفتی من گفتم..از خودم...از خودت .. از رابطمون....امروز صبم بعد از کلاسم دیدم....صب ماشینو پیچونده بودم ... رفتم دانشگاه ... بعدش اومدم پیش تو ... اما باز حالت با دیشبت فرق می کرد...تا اینکه خودت باز گفتی اره...مگه نگفته بودم می خوام یه باره باشه.....پس چرا انقد منو عذاب میدی ...چرا..الان میس النداحتی مسج دادی ..اما نمی تونم جواب بدم..اعصابم خورده ....می ترسم چیزی بگم.... 

خیلی دربو داغونم ... این فصل بهار لعنتی هم تموم نمی شه..نمی دونم چرا انقد از این فصل بدم میاد..همش  ادم خوابش میاد.... 

 

برم که حس ندارم.....دوست دارم زمینو گاز بگیرم.....داد بزنم زیر اب...ههههههههه فریاد زیر اب

پنج‌شنبه 13 فروردین 1388

امروز ۱۳ بدر بود..عشقم بعد از چند سال که فک کنم هفت هشت سالی میشد تهران موند.....واولین ۱۳ رو با هم به در کردیم...خیلی به من خوش گذشت ....... 

 

بعد از اون که بابام نذاشت برم داهات با عشقم منم تیریپ برداشتم واسشون و هی کفری شون میکردم....اعصابم واقعا خورد بود....فرداش بابام گفت پاشو با هم بریم داهات که منم که تیریپ برداشته بودم راضی نشدم با اینکه دلم پیش عشقم بود اما باید اشتباشو می فهمید بابام....خلاصه رفتیم کرج خونه خالمینا.....فرداشم عشقم برگشت یهو شد که دیدمش داشتم می رفتم بیرون که تا درو باز کردم جلو در دیدمش....همییجوری فقط نگاش میکردم....اون سلام میداد با سر جواب میدادم..اون میگف خوبی من با سر جواب می دادم...دلم واسش یه ریزه شده بود...شبشم خونمون موند...فرداشم کلا خونوادگی رفتیم شهرکدو یاسوج (شنبه هفته دوم عید) ..انقده سرد بود ....کلی حال کردم فقط واسه خاطر اینکه عشقم بود پیشم...اما سر یه موضوعی که پایین میگم اعصابم خورد بود شب خوابیدنی با گریه خوابیدم...صبشم تو ماشین مثلا خوابیده بودم...سوئیشرتمو کشیدم رو سرم و گریه...گریه واسه عشقم ................. 

وقتی الهام تو مسافرت برگرده اونجوری بهت بگه ...یا مسعود بهت اونجوری میگه...باور کن کم میارم..دوست دارم پاشم با همین دوتا دستام خفشون کنم ...اما .........................

 

 

تو این عیدی بیشترش و با هم بودیم.......حال داد این عیدی به جز چندموضوع نمیدونم بگم مهم یا .............................. 

 

( از اینجا به بعدش مخاطبش تویی عزیزم نه کس دیگه ای هرچند که نمی خونی فعلا اینجارو یعنی کلا خبر نداری...اما شاید بعد هااااا بهت گفتم تا بیاییو بخونیش)امروز شمارش معکوس تموم شد...یعنی ساعت ۰۰:۰۰:۰۱ دیگه تمومه واسه همیشه ..همونجوری که بهم قول دادی....قول دادی اما امیدوارم دیگه دروغ نباشه....دیگه مثله اونای دیگه نباشه...چون دیگه مهدی وجود نداره که هواسش بهت باشه....دیه مهدی وجود نداره که واست اشک بریزه..دیگه مهدی وجود نداره که شبا با یاد تو بخوابه روزا به امید دیدن تو بیدار شه کل روز برای دیدن اون چشات دلتنگت باشه.....دیگه واقعا مهدی وجود نداره که واسش دردو دل کنی واست دردودل کنه....ناراحت شیم باهم خوشال شیم باهم....ووااااایی بغض داره گلومو خفه میکنه ...کاش کسی خونه نبود تا زار بزنم ......خدایا یا حضرت ابوالفضل التماست میکنم دیگه همه جوره تموم شه.....واقعا طاقت ندارم....کمکش کن خدا  

 

امیدوارم که تموم کنی ..قبول دارم منم بهت دروغ گفتم ..اما همش واسه خاطر خودت بود....واسه خاطر توییی که میدیدم این همه دردتو .نمیتونستم منم یکی از دردهات باشم...میخواستم درمونت باشم....نه اینکه از من برنجی و واسه منم غصه بخوری ..... دوست دارم..خدا مواظب عشقم باش.... 

 

 

 

 


 

پ.ن:این وبلاگ درباره زندگی خصوصی منه .... اگر میبینی همش درباره عشقمه چون عشقم تمام زندگیمه ...اگر هستم شاید به خاطر اونه..وگرنه قصد رفتن داشتم..نه از دنیا ................. 

سه‌شنبه 4 فروردین 1388

بعد از اونکه عشققم سر خوردنم ناراحت بود..دیشب ازش معذرت خواهی کردم و زندگی شیرین شد....امروزم با اونا رفته بودیم عید دیدنی ...نهار خونه پسر عمم بودیم ....شام هم قرار بود بریم خونه مرتضی اینا....بابامینا برگشتن خونه من موندم که با مرتضی و مسعود برم خونه مرتضی اینا...اما بعدظهر شدو همه خوابیدن..الا منو عشقمو زن پسرعمم...ما هی صحبت می کردیم با هم اونم مارو چپ جپ نیکا می کرد..اعصابم خورد شده بود....بعدشم که اومدیم خونه مرتضی اینا خاله عشقم زنگ زد گفت بیایید اینجا شام...عشقمم گفت به خاطر من نرفته..... 

فردا قراره برن دهات......عشقم با چشاش داشت فریاد میزد منو که فردا تو هم بیا(اینو که دارم می نویسم همینجور اشکام داره می ریزه)....یاد اون چشاش که میافتم اتیش می گیرم...خیلی دوست داشتم برم...اما این بابا...................نذاشت برم...هرکاری کردم نذاشت...اینقدر رفت تو مخم که اخر گفتم نمی رم.....باز شروع کرد ...برگشتم گفتم خوب باشه بسه نمی رم دیگه....انگار امادگی شنیدن اینو نداشت یهو زد رو ترمز ماشین خاموش شد....گفتم الان میزنه اومدم درو با کنم برم بیرون دیدم نزد درو بستم ...دادو بیداد کرد این حرفت یعنی فحش ..یعننی ضر نزن....اینقدر گفت که بازم رفت رو مخم ...دیگه رسیده بودیم خونه...همیشه من درو باز میکردم ..اما اصلن به روی خودمم نیوردم ..رفت درو باز کردوماشینو تا گذاشت تو حیاط سریع پریدمو اومدم تو خونه پشت کامپیوتر ...روشنش کردم..تا بیاد بالا لباسامم عوض کردم....یه اهنگ داریوش گذاشتم ..اونی که میگه:  

دختران را همه در جنگ و جدل با مادران 

پسران را همه بد خواه پدر می بینم 

 

هیچ رحمی نه برادر به برادر دارد 

هیچ مروت نه پسر را ز پدر می بینم 

 

بغض بدجوری گلومو گرفت.....مادرم اومد که بیاد تو اتاق...بهش گفتم میخام تنها باشم....اونم رفت همه که خابیدن اومد تو اتاقم....باهام صحبت کرد...زیاد....اما من برا خوش گذرونی نمی رفتم ....به خدا واسه خاطر هیچ کس نمی خاستم برم به چز عشقم...عشقم که داشت با چشاش میگفت ببببببببیییییییییییییااااااااااااااااااااااااااا اما هیچکی ندید اون چشارو....هیچکی اون بغض عشقمو ندید که ...هیچکی اون حال منو حس نکرد....الان که یاد اون چشما اون بغض اون خواهش اون .................میافتم اتیش میگیرم.....ای خدا دارم کم میارم....دیگه نمی تونم ....چرا همیشه یه عاشق ...یکی که اینجوری عشقشو دوست داره........بازم باید با این مشکلا رویرو شه....چرا نباید ................ 

 
(یه فیدبک به پارسال عید)...

یادمه پارسال با هم رفتیم داهات...موقع برگشت  اونا به دلایلی میخاستن بمونن فرداش بیان....بازم هممون نگاه...بازم همون التماس.....که با چشاش فریاد می زد میگفت نرووووووووو...بمموووووووووون....اما بازم بابام نذاشت...اینقدری ازم ناراحت بود که ................................................. 

 وقتی رسیدیم تهران اینقدری حالم بد بود که نتونم دووم بیارم ...به مجتبی گفتم ..اونم مشروب گیر اورد...رفتیم تا خرخره خوردم....جوری که بلند نمیشدم..اگرم میشدم میخوردم زمین... 

 

ای خدا من باید چی کار کنم........واقعا دیگه کم اوردم رسما........ 

 

الان دارم فقط گریه میکنم...تا قبل از اینکه اینو بنویسم درو بسته بومو تو تارکی اتاق فقط مثله دیوونه ها قدم میزدم.......حالم اصلن خوب نیست 

 

عشق من ببخشید....نمیدونم چی بگم...امیدوارم درک کرده باشی منو..... 

 

خدایا مواظب عشقم باش تو این سفر

   1      2      >>