X
تبلیغات
رایتل
شنبه 22 فروردین 1388

نمی دونم ... واقعا نمی دونم که تمومش کردی یا نه .. یه جورایی خودتو داری قایم میکنی...اون شب که خونه ما بودی قبلش رفته بودی..اما من ازت خواستم که نری کلی باهات صحبت کردم..اما فرداش که زنگ زدم دیدم هیچ اثری نداشت صحبتهام..می ترسم .... خیلی می ترسم که دوباره.....نمی دونم واقعا فک که می کنم گیج میشم...به خودت میگم ....میگی مگه بهم شک داری .... چی بهت بگم...نمی دونم..همین...گیجه گیج شدم..هی الان مسج می دی می خوای یه چیز بگی اما نمی گی ...شاید می ترسی ...من منتظر می مونم تا بنویسی منم اینجا بنویسم........................اما بازم نگفتی ..بازم هیچی..!!!!!دیگه دارم کم میارم به خدا..خدا خودت کمکم کن...کمکش کن 

 

الن خونه علی اینا بودیم...با اینکه هفته پیش اونجا بودیم بازم این هفته مارم دعوت کرد...از صبم که بیشتر تو خونه بودم..می خواستم بیام ببینمت که نبودی ..برگشتم.....دیروزم مشروب خوردم با مسعود اینا اما به من اصلا حال نداد .. اما مسعود و محمد و گرفته بود...بعدشم یه قلیون...اما در کل خوب نبودم من .. اخر شبم سر درد.......کلاس دیروزم هم پیچ خورد .... چهارشنبه و سه شنبه هم به بطالت تمام گذشت.... 

 

باز سرم داره درد میگیره 

 

می ترسم.......................مممممممممیییییییییییییییییییی تتترررررررررررررررررررسم....نکنه خدا ....خدا داری منو بد جور امتحان می کنیا.... خدا لا اقل کمکش کن خدا ... نوکرتم خدا...یا حضرت ابوالفضل تورو به خدا قسم تویه کاری کن..تویی که دست رد به سینه هیشکی نمیزنی... خواهش می کنم خدا ....نذار تکرار شه.... خودت که می بینی حال و روزمو..اگه به خاطر خونوادم مجبورم قیافه مو نگه دارم و بخندم....تو خودم بریزم..تو که از توی من خبر داری ... پس چرا این کارو میکنی....باز اشکام جاری شد.....خدا یادته که من واسه کمتر چیزی گریه میکردم ...درواقع فقط واسه خودم و بدبختی هام .. اما حالا چی....تا تقی به توقی می خوره اشکام جاری میشه..تورو به همینا قسم بیاو درست کن خواهش میکنم.... 

 

بازم میترسم که میخای جی بگی...................