جمعه 25 اردیبهشت 1388

اوووه ...اوهههههه ..الان خودم پست قبلیمو که خوندم واقعا به خورد بودن بیش از حد اعصابم پی بردم....می خاستم حذفش کنم..ااما نه...اینجا پاککن نداریم...بذار باشه واسه بعد که میام اینجا و میخونم کلی خاطرس..همینجا از خودم معذرت می خام که انقققققققد سگ بودم.... 

 

همین الان از شمال رسیدیم....برای من که یه ریکاوری شدم خوب بود.....البت اون وقتهایی که تنها بودم ...بیشترش هم من شب ها تنها می رفتم تو محوطه ویلا ها و گوشیه بابامو می بردمو داریوش میذاشتم و انقدر با خودم خلوت میکردم که اخر یا خوابم میگرفت یا سردم میشد و پا میشدم....اما دیشب خیلی بهتر بود...درواقع دیشب بهتر شدم.... 

 

من میخاستم برنامه بریزم که نرم و بمونم خونه تا تنهایی خودمو ریکاوری کنم و حال کنم...اما نشدو رفتیم...ماشین اتوبوس بودو ما حدودا ۴۰ نفر بودیم همه هم دوستای بابا که من با هیشکی الا دو نفرشون حال نکردم..هیچ جوون و نوجوون هم سن هم نبود که حوصله ما سر نرود.......خلاصه ظهر راه افتادیم و شب رسیدیم..شام که خوردیم من تنهایی رفتم دریا...پاکت سیگارمو دراوردمو سیگار کشیدمو دریارو نگاه کردم....اخرم خوابم اومد و برگشتم سمت ویلا..وقتی که بر میگشتم تقریبا داد میزدمو داریوش میخوندم...اهاااای مردم دنیاشو...اومدمو خوابیدم...صب زود تر از معمول بیدار شدمو رفتم تو محوطه تو اون هوای مطبوع یه چرخی زدم...کلی هم کیف کردم...بالاخره باید ریکاوریم خوب جواب میداد یا نه که منم بهترین راههارو انتخاب میکردم....البت به نظر خودم....بعد از اونم صبحونه تو ویلاو رفتیم با خونواده سمت دریا...نمی ذاشن کسی شنا کنه اما من که باید ریکاوری میشدم با همون لباس رفتم تو اب و دونفر از دوستای باباهم همراهیم کردنو کلی اب بازی بعد از چند وقت عالی بود ..یه خورده هم دستم درد گرفت...بعدشم سرباز مارو بیرون کرد از تو اب...بعد از نهار رفتیم عباس اباد بهشر اونم خوب بود کلی لب دریاچه وایسادمو به اب خیره بودمو حال میکردم...برگشتنی هم خوابیدم تو اتوبوس ..کلا اینقدر تو اتوبوس خوابیدم بدنم درد میکنه... شبم شامو باز من رفتم بیرون تا فک کنم یک و نیم بود رو تاب نشستهخ بودمو داریوشو سیگارو فکرهای عجیب قریب ..بعدم که رفتم خوابیدم و صب که بلند شدم حس خوبی داشتم انگار دیشبش که دو قطره اشک ریختم ..همون دو قطره خوبم کرده بود....خلاصه جمو جور کردیمو راه افتادیم..اول تو شهر نگه داشتن وسایل بگیرن که من پیاده نشدم...بعدم همه رفتن  امام زاده عبداله تو امل بود فک کنم..که باز من نرفتمو تو اتوبوس موندم...بعدشم واسه نهار تو جاده هراز وایسادیمو تو رستوران نهار خوردیمو من تو اتوبوس تا امامزاده هاشم خواب بودم ..بعد از اونم یه کله تا تهران اومدیمو ماشین خودمونو برداشتیم و اومدیم خونه.... 

 

الانم که سریع اومدم اینجا تا بگم بهتر شدم و دیگه نباید بذارم اون فکر های مسخره اذیتم کنه .... 

 

از عشقم هم معذرت میخام همینجا.....دوسش دارم خدا مواظبش باش 

یکشنبه 20 اردیبهشت 1388

سگ شدم پاچه میگیرم...حالم خوب نیست....نمی دونم.....سر خودمم باید کلاه بذارم....چرا از واقعیات فرار می کنم خودمم نمی دونم.... ریختم به هم..به یه ریکاوری احتیاج دارم..شاید چهارشنبه بعدازظهر که با دوستای بابا داریم میریم شمال ریکاورری شم....سرگردونم .... حیرونم ....

الان گفتی داری میری نمایشگه کتاب...نمی دونم چی شد که اونجوری جواب دادم....قاطیم...تو هم که قربونش برم.................................

دیشبم که تازه از شمال اومدی....5شنبه رفتی ..نه خدافظی کردی... نه سلام.............

دوس دارم سیگار بکشم...دوس دارم نعشه کنم .... دوس دارم هر غلطی که می خام کنم...اما فعلا نباید نعشه کنم....با مجتبی قراره یه مدتی بزاریم کنار نعشگیو... اما سیگار دوس دارم دم به دیقه بکشم.....به تو هم نگمو هی بکشم....چقد منو زجر دادی سر همه چی ....یکیشم سیگار...چی کار کردی خودت اما.....................نمی دونم شایدم من اشتباه میکنم...اره همیشه اشتباه از منه ..اشتباه از من بوده و هست....ای خدا ..من چرا اینجوریم....یا من خیلی بدم...یا بنده های دیگت خوبن...پس نتیجه اخلاقی اینه که من به هیچ دردی نمی خورم...حتی عاشقی........................................

حتی راه رفتن..

حتی غذا خوردن....

حتی کیف کردن از دنیا...

حتی

حتی

و خیلی حتی های دیگه........

چند شبه انقد خودمو خسته میکنم....یعنی صب زود بلند میشم...ظهرها اصلن نمی خابم...شبم تا یک یکو نیم بیدارم..بعدشم مثه جنازه میافتمو هفت هشت صب بیدار میشم....دیشب انقدر خسته بودم حدود یکو نیم خوابیدم...نصف شب کابوس دیدم که الان اصلن یادم نیست چی بود...از خواب پریدم اما فقط تونستم که چشامو باز ببنندمو خوابم برد از فرط خستگی....با اینکه کلی عرق سرد روم نشسته بود با اینکه دوست داشتم  پاشم همون موقع کامپیوترو روشن کنمو داریوش بزارم

عاقبت ظلم تورو یه روز تلافی میکنم

اشکامو پاک میکنم با دل تبانی میکنم

میاد اون روزی که تو قهر دلمو ببینی

چشماتو واز بکنی حقیقتو خوب ببینی

 

تو میخای تا میتونی دل منو خون بکنی 

با رقیبام بشینی منو تو دیوونه کنی 

اما هر روز خوشی تنگ غروبی هم داره 

شبای سردو سیاه صبحه سفیدی هم داره 

اما خیلی خسته تر از این حرف بودم...همین الانم بدترم ..شاید به خاطر اینکه اونجوری بهت گفتم

خدا منو که هیچی اما اونو کمک کن..خواهش میکنم... 

 

 

 

 

 

 

سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1388

....چند روزه نیستی.....

منم هیچ حوصله ای ندارم برا نوشتن........حوصله هیچ چیو هیچ جا رو ندارم...دوست دارم بخابم..انقد بخوابم که نتونم بلند شم.....یا چشامو باز کردم اینجا نباشم....

روحم خستس.......خدا عشقمو خوب کن