X
تبلیغات
رایتل
شنبه 31 مرداد 1388

بعد از اون فرداش بود اونذی خونمون مسی نبود من بودمو خودت... کلی صحبت کردیم.. حالت انقد بد بود.. حال منم بد شد.. اما جلوی تو  خودمو حفظ کردم... تا اخر شب انقد گفتمو خندیدم که تو هم اخراش میخندیدی..حوشالم که تونستم بخندونمت.... 

 

بعد از اونم ۵شنیه با هم بودیم..اولاش خوب بود اما اخر شب یه چی شنیدم دیگه خیلی ریختم به هم ..انقد که تو هم فهمیدی ..اما قک کردی از توئه.... 

دیروزم امامزاده داوود بودیم..با عمو و مرتضی و دوستای عموم ..مجردی رفته بودیم...خیلی چسبید..تو کل راه تو فکر تو بودم ..گوشیمو هم خاموش کرده بودم..اما اخر شب که برگشتیم اومدم دیدمت این قلبم اروزم گرفت.... 

امروزم روزه بودم داشتم میمردم..دو سه بار لایی رد کردم ..اما واقعا تشنم بود...از فردا نمی گیرم.. 

این پی سی هم دارم میفروشم یه نت بوک بگیرم ...

شنبه 24 مرداد 1388

دلم گرفته....چه خوب هم که کسی خونه نیست..همونجور که میخامه..چراغا خاموش و اهنگ داریوش ..خیلی هم خسته ام ...یه خورده هم گریه کردم... 

دیر از سر کار اومدم ..گفتی بیام پیشت ..اما انقد خسته و پریشون و کثیف بودم که نیومدم...اما خدا یه جوری چید که باید میومدم اونجا ...اومدم و دیدمت...خیلی کم...یه کادو هم گرفته بودی ...اودکلن بود..خیلی هم خوشبو....مرسی....بعدش گفتی واسه این بود که زده بودی ززیر قولت ...اما من ناراحت نبودم...بازم دستت درد نکنه... 

 

شام ندارم بخورم ..حال و حوصله بیرون رفتن هم ندارم..الان زنگ زدم واسم بیارن گفت سرویس نداریم...خابم میاد 

جمعه 23 مرداد 1388

دیشب بعد از اینکه اینجا نوشتم دلمو زدم به دریا و مسج دادم که یه خورده بعد جواب دادی اول فکر کردم خواب بودی ..اما نه بیدار بودی ....از چی انقد ناراحتی اخه...بگو دیگه کشتی منو.... 

 

همچنان دلتنگ دیدارم

جمعه 23 مرداد 1388

انقدر دوست دارم الان باهات حرف بزنم ...اما چه کنم که نمیشه..انقدر دوست داشتم امشب نمیرفتم حنابندونو میموندم پیش تو و نگات میکردم .... انقدر دوست دارم یه لحظه کنارت بشینم بدون هیچ دغدغه ای ..به قول گوگوش دلم آغوش بی دغدغه میخواد....انقدر دلم واست تنگه با اینکه چند ساعت پیش دیدمت انگار چند هفتس ندیدمت نمی دونم چرا اینجوری احساس میکنم...بعضی موقع ها میبینی احساس میکنم انقدر بهت نزدیکم که حتی میتونم چشامو ببندمو لمست کنم !!!! اما الان نمیدونم چرا اینجوری شدم...خودم که یه خورده بهم ریخته هستم با این افکار پریشونم...اما تو دیگه بدترم نکن ..... الهی من بمیرم که دیشب همینجوری فقط گریه میکردی...امروز مسج دادم و پرسیدم چرا گریه میکردی ...گفتی خودتو بکشی هم نمیگم .. منم اون لحظه بی خیال شدم اما چی کار کنم مثه خوره افتاد تو جونم که چی شده که تو رو انقدر ناراحت کرده ..اگه از من ناراحتی اون اشکهایی که ریختی رو مدیونی...مدیونی اگه به خاطر من اشک بریزی... من که راضی نیستم ...به خاطر کی بوده اخه........!!!! خیلی کلافه ام  

راستی یه مسج دادی گفتی اینو به کل دنیا بگو  

اونو اینجا مینویسم تا حالشو ببرن 

  

 

به همه دنیا بگو             نگاه تو سهمه منه 

هر جای دنیا که باشی     دلم برات پر می زنه 

 

الهی من قربونه تو برم با این مسجای قشنگت ...کاش میتونستم همه مسجاتو اینجا بنویسم 

داریوش داره می خونه: 

افتابی شو افتابی شو که سرده سرده سردمه  

واقعا سردمه ....این تن خسته و نحیف و سرد من به گرمای اون چشات گرمای تننت گرمای دستات لازم داره ..بتاب برمن که اگه نتابی از سرما قلبم وامیسته.....عاشقتم 

 

کاش میشد الان بهت مسج بدم یا زنگ بزنم......امروز که محتاج توام جای تو خالیست......... 

بازم همون بغض همیشگی لعنتی راه گلومو بسته ...هرکاری هم میکنم خودشو ول نمیکنه...وای به روزی که ول بشه و سیل منو غرق کنه...وای به اون روز 

امروزم مرتضی اونقدر اصرار کرد رفتم حنابندون وگرنه دوست نداشتم ...مرتضی برگشته بهم میگه چقدر لاغر شدی...خیلی هم غمگینی یه خورده شاد باش..یه خرده غذا بخور...اومدم دهنمو باز کنم...اما باز نشد و تو دلم فریاد زدم که عاشقم ..بدون عشقم چجوری شاد باشمو خوشحال...میشه ... اگرم باشه همش کاذب و دروغینه ...اما سرم و انداختم پایین و هیچی نگفتم... همون لحظه هم بود که اون مسج بالا رو دادی بهم... 

 

در سکوت من فقط فریاد توست 

 

کاش اینجارو میخوندی تا میفهمیدی چه حالی دارم تا از پریشنویم با خبر شی..اما خودم اینجارو بهت نمیدم که راحت  تر حرفامو بزنم...می بینی گیج میزنم ..یه باز میگم کاش میخوندی یه بار میگم نه نخونی بهتره... 

 

خدا فقط خودت میتونی مواظبش باش پس باش

چهارشنبه 21 مرداد 1388

بله اون شمال هم خیلی چسبید فقط و فقط تورو کم داشت تا یه سفر به یاد موندنی شه....اما واقعا وقتی نباشی انگار سرگردونم مثه امروز ...البت بودی اما دوست داشتم بیشتر می بودی..... 

کل سفرمون یه طرف..اون ویلا هم همون طرف ... اون دریایی هم که همگی با هم رفتیم هم همون طرف ......!!!!!! 

 

دیروز بعد از مدتها رفته بودم رفیقامو ببینم تازه صحبت مون گل انداخته بود گفتی بیا ببینمت..اومدم اما تو زرتی رفتی پیش یکی که من خوشم نمیاد ..منم یه خورده واستادمو بعد اومدم.... 

 

امروزم خسته ام با اینکه کاری نکردمو بیکار بودیم سر کار..اما کوفته شده بدنم 

 

امروزم اولین جلسه کلاسم بود ائین نامه!!!!!! 

 

فعلا تا بعد

دوشنبه 19 مرداد 1388

واااای که دارم میمیرم....همین الان از شمال اومدیم ..رفته بودیم سمت کلار دشت....الانم جنازه ام 

از کی بود ندیده بودمت ... نگ زدی اومدیم خونتون از راه که رسیدیم...دوست داشتم همین جور نگات کنم ...خستگی از تنم میره بیرون 

 

حال ندارم بعدا میام مینویسم....

   1      2      >>