X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
شنبه 29 اسفند 1388

چند ساعت دیگه عیده و من همینجور نشستم 

دیگه مثل قبل حوصله ندارم 

حوصله اینکه شب عید برم حموم 

ریشامو بزنم 

لباسامو بپوشم 

خوشحال باشم 

بر عکس شده خالا همه چی 

اگه به خاطر مادرم نبود ریشامو نمی زدم و لباسامم نمی پوشیدم  

دلم تنهایی می خاد  

دلم نشئه گی می خاد  

دلم خیلی چیزا می خاد  

اما هیچکدوم نمی شه 

امروزم که باز گیر دادی میخای اینجارو بخونی 

عجب غلطی کردم به تو گفتم یه همچین حایی دارم 

حالا هی هر دیقه میگی باید اینجارو بخونم 

منم که نمی دم همرو بخونی 

میگی میخام تورو بیشتر بشناسم  

اگه اینطوریه باید از رفتارم 

اخلاقم 

طرز صحبتم 

حتی از نوع لباس پوشیدنم  

افکار منو بخونی و بدونی چجوریم 

نمی دونم  

دیدمت تقریبا یه ساعت پیش  

اما یه نگاه فقط  

نه سلامی 

نه علیکی 

نه .............. 

 

امیدوارم تو سال جدید هیچکدوم از کارای بدمو دوباره انجام ندم 

 

امشب خونه بابابزرگمیم 

همه هستند 

منم کلی کار دارم 

این اخر سالی به خیلی ها قول دادم اما نرسیدم 

دیشب با میثم رفتیم قهوه خونه 

یه جایی بود کفم برید 

اخر شبم گذاشتم خونشون 

الانم زنگ زده بود برم پیشش اما خوصله ندارم 

برم یه دوش بگیرم بلکه بهتر شم 

 

دوباره عید مبارک

شنبه 29 اسفند 1388

داره عید میاد 

خوبه 

همه چی نو میشه 

کاش اقکارمون  

کارامون 

طرز صحبت کردنمون 

عاداب معاشرت 

عاداب اجنماعی 

همه و همه  

نو بشن  

تازه بشن  

خوب بشن 

کارای بد جاشونو به کارای خوب بدن 

حرفای بد جاشونو به حرفای خوب بدن  

در کل همه چی خوب شه 

ایشالا 

واسه همه مردم دنیا ارزوی خوشبختی دارم 

ایشالا پدرم مادرم خواهرم هم از همه بیشتر و با سعادت تر  

خدا هم به همه کمک کنه 

حال منم خوب کنه 

عزیز دلمو شاد و خوشحال و با سعادت و پر امید نگه داره 

مواظبشم باشه 

مواظب همه باش خدا  

کار منم درست کن 

این پستو بدون هیچ قلبی نوشتم فقط و فققط با عقلم بودو بس 

  

به امید اینکه تو سال ۸۹ بهتر شیم و بهتر شم و بهتر شی 

عید اریایی بر همه مبارک 

 

شنبه 29 اسفند 1388

جمعه برگشتی گفتی اره لطمه میزنی ..گفتم تمومش کنیم...گفتی اره خوشال شو...اینو که گفتی اعصابم خورد شد...خواستم زنگ بزنم گوشیمو ریجکت کردی اعصابم دو برابر ریخت بهم ....شب خونه اقا اینا بودیم محل ندادم بعدم رفتم تو بالکن تو هم اومدی گفتم برو گمشو حوصلتو ندارم ..فهمیدم بد ناراحت شدی...میخاستم برگردم معذرت خواهی کنم اما گفتم باید یه چیزاییو بفهمی....بعد از اونم الکی میخندیدم که اعصابتو بهم بریزم از قیافت می خوندم که زدم به هدف بعدا هم خودت همینو گفتی...دو روز بعد اومدی و اشتی کردیم...

دوشنبه قرار گذاشتی بریم بیرون ...اما نیومدی و کارتو بهونه کردی....می دونم بهونه اوردی ...خودت نمی خاستی بیایی..اما من که بهت نگفتم بریم بیرون ..خودت گفتی ...نمی دونم چرا نیومدی و پیچوندی ..ازتم نپرسیدم ..اما قشنگ قهوه ایم کردی .....اگرم الان که اونجا بودمو در اوردی که مثلا به عنوان یه عیدی در قالب یه کادو بهم پول بدی سر این نکرفتم که اون روز این حرکتو کردی ..نمی دونم از چی می ترسی که نمی یایی بیرون بریم....بماااند

چهارشنبه سوری هم نمی خاستم بیام اونجا میخاستم برم جای دیگه اما مرتضی اومدو نذاشت گفت من اومدم اینحا واسه خاطر تو بریم اونور که منم اومدم ..دتا خورده بودم سرم دست خودم نبود ...گرمای اتیشم اذیتم میکرد...یه جایی خوردم و قلیونم تا دین کشیدم حالم دست خودم نبود سرم گیج میرفت از دتای لعنتی

اخر شبم باند ردیف کردیم زدیم و رقصیدیم کلی حال داد

فرداشم رفتم خوونه مرتضی اینا تا الان اونجا بودمو سر سنگین مسج می دادم

اما امروز که اومدم گفتی بیام ببینمت ..منم سریع اومدم دلم تنگ بود ...

اما اونجوری که گفتی اعصابم بهم ریخت

نمی دونم چرا اما احساس کردم با این کارت داری حقیرم میکنی

منم به کلی زور و اینا نگرفتم گفتی دلم شکست ..گفتی این دومین بارت بود یه بار دیگه هم میخاستم نوشته هاتو بخونم یعنی همین جارو منم نمی دم به خاطر اینکه اینجا خیلی شخصیه از خیلی چیزا می نویسم مطمئنم اگه اینجارو بخونی ناراحت میشی

بعد باز اخر شب اومدم اونجا یه خورده صحبت کردیم اما همچنان میخای اینجارو بخونی و ناراحتی از من

ناراحت نباش دیگه

دلم شور میزنه..نمی دونم چرا کجای کارم میلنگه..نمی دونم

ببین می دونی چیه احساس میکنم خیلی بیش از حد به من وابسته شدی..اینم خیلی بده..من نباید عاشق تو میشدم اما دست خودم نبود و شدم اما خوب فکر نمی کردم به اینجا برسه ...من به قول یه بنده خدایی عشق های اساطیری رو دوست دارم شیرین وفرهاد و امثالهم

که اخرش هم به هم نمی رسند ما هم همینیم عمرن به هم نرسیم اما دوستت دارم ..نمی دونی که چقد

یه چیز دیگه ....اینکه میگن عاشقا حسودن واقعا راست ...من عاشقم عاشق تو ...و حسودم نسبت به تو .. فقط می خام که با من باشی

با من صحبت کنی

با من بگی

با من بخندی

با من بری بیرون

اما خوب نمی شه

به نظرم بعضی موقع ها هم تونمیخای

مثلا همین چند روز پیش احساس کردم نمی خای با من بیایی

یا خیلی چیزای دیگه

دوست دارم تمومش کنیم

نه به خاطر اینکه ازت سیر شدم نه به مرگ مادرم فقط و فقط واسه خاطر خودت میگم ..همون لطمه!!!!!

چه کنیم ..

دلم میخاد فقط و فقط پیش تو باشم

کاش می شد

این کاش و که میگم تا کجاهام که نمی سوزه

کاش............

چهارشنبه 19 اسفند 1388

زندگی همچنان می گذرد..... 

 

پرریروز اونجا بودم خواهرت هم اومده بود داشتیم فرش میشستیم 

کلی خیست کردم  

تو هم فقط منو قحش میدادی 

مثله دو روز پیشش که دوتایی بودیم تا اخر شبم با هم بودیم بعدشم اومدیم خونه ما  

انقد خیست کرده بودم که اب از موهات همینطور میچکید اوردمت نشوندم کنار بخاری 

نمی دونی که وقتی موهاتو باز می کنی چقدر دوست داشتنی میشی 

انقدر دوست دارم موهای پریشونتو 

انقدر دوست دارم اون چشاتو 

انقدر دوست دارم قهر هاتو 

انقدر دوست دارم خنده هاتو 

انقدر دوست دارم عصبانیتتو 

انقدر دوست دارم ناز کردنتو  

 

خدا جونم مواظبش باش

شنبه 15 اسفند 1388

نمی دونم تا جالا چند نفر واقعا معنی واقعی حسرت و فهمیدن 

من یه عاشقم  

عاشق  

از این عشق و تو این عشق هم خیلی سختی هم خیلی رنج هم خیلی عذاب هم خیلی مهربونی هم خیلی خوبی هم خیلی چیزای قشنگ دیگه دیدم 

یعنی همه جوره تو کاسم بوده 

اما عاشقیه و همین عذابش 

الان که رفته بودیم ساوه واقعا فهمیدم حسرتو 

با تک تک سلول هام 

با تک تک اجزای بدنم 

با خونم  

با جسمم 

با روحم  

با قلبم   

با معزم 

نمی دونم تا حالا چند نفر مثل من بودند 

نمیدونم 

 

هنوز از هرم تنت داره می سوزه تنم!!!!!!!!!!!!! 

 

اینم فهمیدم یعنی چی 

یعنی کاملا حسش کردم  

سوختنو 

خدا جونم دوستت دارم 

بعد از تو عشقمو دوست دارم 

پس به تو می سپارمشو ازت می خام که مواظبش باشی 

که بهترین مواظبت کننده خودتی 

 

امشب زیاد باهام قهرو اشتی کردیا 

اما باز من دلم نمی یومد  

میومدم منت کشی 

اخه خب تقصیر من بود دیگه 

گفته بودی اسمشو نیارم 

اما نقطه ضعفت شده دیگه  

به من چه 

 

اخرش گفتی کاش هیچ وقت نمی رسیدیم 

منم اینجا میگم 

کاش 

کاش 

کاش 

کاش 


 

پی نوشــــــــــــــــــــــــت: 

 

بعد از اون بهت زنگ زدم ...اعصابم خورد بود .... میخاستم تمومش کنم اما اصلا دلم اینو نمی خاست فقط در حد لفظ بود ....در اخرش هم که مثل همیشه باز قول دادی و خر شدم... 

اما این دفعه دستت و داغ گذاشتی 

مثله دفعه اول من 

شاید تازه به اندازه اون موقع های من دوسنم داشته باشی 

پس فک نکنم به اندازه من >دوستم داشته باشی 

اخه هر روز دوست داشتنم بیشتر میشه 

اگه نمی شد این دفعه بی برو برگرد تموم میکردم سر همین قضایا 

اما خوب چه کنم دیگه 

این اخر پس قبلی بخونید

دوشنبه 3 اسفند 1388

بعد از اون ظهرش اومدم پیشت ..یه خورده  گفنیمو خندیدیم...فرداش و پس فرداشم همینطور... همون موقع که فرش می شستیم 

 

شنبه هم تو اینجا بودی 

اما.......................................... 

چی بگم این نقطه چین رو خیلی دوست دارم همه گفتنی ها و نگفتنی هام .... من ادم بشو نیستم هر دفعه میگم این دفعه اخرشه دیگه بازیچت نمی شم اما دوست دارم.... نمی تونم بی خیالت شم......اما احتمالا این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست.....  

 

بقیه این حرفامو موقعی می زنم که باهات صحبت کنم ببینم نتیجش چی میشه 

 

اعصابم خورده اما هی تلقین میکنم میگم نههههههههه....یعنی همین الانشم ریلکسم!!!