X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 19 اسفند 1388

زندگی همچنان می گذرد..... 

 

پرریروز اونجا بودم خواهرت هم اومده بود داشتیم فرش میشستیم 

کلی خیست کردم  

تو هم فقط منو قحش میدادی 

مثله دو روز پیشش که دوتایی بودیم تا اخر شبم با هم بودیم بعدشم اومدیم خونه ما  

انقد خیست کرده بودم که اب از موهات همینطور میچکید اوردمت نشوندم کنار بخاری 

نمی دونی که وقتی موهاتو باز می کنی چقدر دوست داشتنی میشی 

انقدر دوست دارم موهای پریشونتو 

انقدر دوست دارم اون چشاتو 

انقدر دوست دارم قهر هاتو 

انقدر دوست دارم خنده هاتو 

انقدر دوست دارم عصبانیتتو 

انقدر دوست دارم ناز کردنتو  

 

خدا جونم مواظبش باش

شنبه 15 اسفند 1388

نمی دونم تا جالا چند نفر واقعا معنی واقعی حسرت و فهمیدن 

من یه عاشقم  

عاشق  

از این عشق و تو این عشق هم خیلی سختی هم خیلی رنج هم خیلی عذاب هم خیلی مهربونی هم خیلی خوبی هم خیلی چیزای قشنگ دیگه دیدم 

یعنی همه جوره تو کاسم بوده 

اما عاشقیه و همین عذابش 

الان که رفته بودیم ساوه واقعا فهمیدم حسرتو 

با تک تک سلول هام 

با تک تک اجزای بدنم 

با خونم  

با جسمم 

با روحم  

با قلبم   

با معزم 

نمی دونم تا حالا چند نفر مثل من بودند 

نمیدونم 

 

هنوز از هرم تنت داره می سوزه تنم!!!!!!!!!!!!! 

 

اینم فهمیدم یعنی چی 

یعنی کاملا حسش کردم  

سوختنو 

خدا جونم دوستت دارم 

بعد از تو عشقمو دوست دارم 

پس به تو می سپارمشو ازت می خام که مواظبش باشی 

که بهترین مواظبت کننده خودتی 

 

امشب زیاد باهام قهرو اشتی کردیا 

اما باز من دلم نمی یومد  

میومدم منت کشی 

اخه خب تقصیر من بود دیگه 

گفته بودی اسمشو نیارم 

اما نقطه ضعفت شده دیگه  

به من چه 

 

اخرش گفتی کاش هیچ وقت نمی رسیدیم 

منم اینجا میگم 

کاش 

کاش 

کاش 

کاش 


 

پی نوشــــــــــــــــــــــــت: 

 

بعد از اون بهت زنگ زدم ...اعصابم خورد بود .... میخاستم تمومش کنم اما اصلا دلم اینو نمی خاست فقط در حد لفظ بود ....در اخرش هم که مثل همیشه باز قول دادی و خر شدم... 

اما این دفعه دستت و داغ گذاشتی 

مثله دفعه اول من 

شاید تازه به اندازه اون موقع های من دوسنم داشته باشی 

پس فک نکنم به اندازه من >دوستم داشته باشی 

اخه هر روز دوست داشتنم بیشتر میشه 

اگه نمی شد این دفعه بی برو برگرد تموم میکردم سر همین قضایا 

اما خوب چه کنم دیگه 

این اخر پس قبلی بخونید

دوشنبه 3 اسفند 1388

بعد از اون ظهرش اومدم پیشت ..یه خورده  گفنیمو خندیدیم...فرداش و پس فرداشم همینطور... همون موقع که فرش می شستیم 

 

شنبه هم تو اینجا بودی 

اما.......................................... 

چی بگم این نقطه چین رو خیلی دوست دارم همه گفتنی ها و نگفتنی هام .... من ادم بشو نیستم هر دفعه میگم این دفعه اخرشه دیگه بازیچت نمی شم اما دوست دارم.... نمی تونم بی خیالت شم......اما احتمالا این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست.....  

 

بقیه این حرفامو موقعی می زنم که باهات صحبت کنم ببینم نتیجش چی میشه 

 

اعصابم خورده اما هی تلقین میکنم میگم نههههههههه....یعنی همین الانشم ریلکسم!!!