X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
پنج‌شنبه 26 فروردین 1389

سرم خیلی شلوغه  

اومدم فقط بگم که هنوز نفسی میاد و میره حتی اکه تو نباشی

شنبه 14 فروردین 1389

رفتیم داهات فرداش یه اتفاقایی افتاد که نباید یه چیزایی شد که نباید....بگدریم 

 

واسه ۱۳ قرار بود بیام که تو هم بیایی و ببینیم همو بعد از شمال همو ندیدم تا شب قبل ۱۳ که خونتون بودیم 

 

۱۳ و بچه ها گفتن مست کنیم ... یه بلک اند وایت گرفتم  خوردیم منو که کاری نکرد و فقطط سر درد داشتم اما بچه ها همشون می گفتن عجب چیزی بود...  یاد این اهنگ افتادم دیروز 

 

مستی هم درد منو دیگه دوا نمی کنه  

غم با من زاده شده منو رها نمی کنه 

 

دوست داشتم دیروز مست مست شم ...اما نشد 

 

اعصابم خورده ... می خام باهات صحبت کنم  ....دوست ندارم اینجا بنویسم دیگه 

واقعا خستم 

با اینکه مسافرت رفتیم و حال و هوام عوض شد اما اون چیزایی که شنیدم اعصابمو خورد کرد 

دوشنبه 9 فروردین 1389

Now you are coming there. But I not happy ….and don’t know.

God, help me.

اینارو  محسن کنارم بود نتونستم قشنگ بنویسم

دنیا دیگه به خواستم نمی چرخه ...از همه طرف لای منگنه ام ...از هر چی بدت میاد سرت میاد حقیقته

نمی دونم چرا اینجوریه

من خودم ختم اینکارام فهمیده بودم یه چیزایی تا اینکه الان که تو اتاق نشستم تا دو دیقه پیش خواب بودم یعنی دراز کشیده بودم اومدی گفتی که اره حمید فلانه ... ببین تقصیر خودم نبود یهو به هم ریختم به تو هم گفتم که شوخی گفتم که ناراحت نشی اما شدی

اونم از مهشید نمی دونم ....الان یه دفعه تا شنیدم به خودم گفتم دنیا دیگه به کام من نمیچرخه و دوران خوشی سر اومده واسه من...نعشم و خوابم میاد ..سیگار میخام

سیگار

….

الان 2ونیمه و ما بعد شام رفایم لب ساحل ..تو هم بودی...اون جیزی مه می خاستی بگی و کفتی ...من می دونستم اما خوب ناراحتی داره دیگه...اونم خاستکار واسه مهشید بود..حالا کی ..وحید...نمی دونم که چی بگم

منم بهت یه چیزی گفتم در باره مهشید .. ببین خیلی دوست دارم بیایی بگی دروغه ... تا خون و خون ریزی راه نیافته ...

خدا جونم کمکم کن که خیلی بهم ریختم ... اخه تو ببین چی شده..همه چی بهم گره خورده..می دونم مهشید خواهرم یه دختره ..دخترم خاستگار زیاد داره اما خوب اینحوری که نمیشه..اون از اون ..اینم از تو که میگی با حمید فلانه ... منم که میخاستم بهم بزنم باهات سره اینکه می بینم خیلی دارم بهت لطمه میزنم ...اون از مشغله های فکری خودم...کارم از یه طرف ..درسم از یه طرف که اینها ایندمو مشخص میکنه ..این که فرردا چی می خاد بشه اعصابمو بهم میریزه...خیلی دوست دارم خلاف نکنم اما بعضی موقع هاا می طلبه..

الان که لب ساخل بودیم دوست داشتم هیچ وقت علیرضا اینا اونجا نبودن ... دوست داشتم تا صب اونجا با هم قدم میزدیم و حرف می زدیم...دوست داشتم هیچ وقت صب نمی شد...

خدا جونم کمکم کن ای خدا ... خدای من خدای خوب من خدایی که هیچ وقت و هیچ جا منو تنها نذاشتی الانم کمکم کن..ببین چقدر ذهنم مشغوله..اگه میندازم بالا البت این دوروزو فقط به خاطر اینه که اومدیم مسافرت مشغولیت نداشته باشم مشغولیت ذهنی...پس کمکم کن ...می خام حضورتو حس کنم .... میخام نشون بدی بهم که کنارمی به همه نشون بدی که تو کنارمی

تا حالا بودی از این به بعد بیشتر باش

خدا دوست دارم خدا

مواظب عشقم باش منم کمک کن

راستی این شعرو یادم اومد لب ساحل

من ان موحم که ارامش ندارم به اسانی سر سازش ندارم همیشه در گریزو در کذارم

نمی مانم به یک جا بی قرارام

اخه دریا یه کم طوفانی بودو منم اینو همش زمزمه می کردم

......

امروز روز اخر بود...یعنی شب اخر...امروز صب که بیدار شدم بعد از صبونه  رفنم حموم یه دوش گرفتم بعدم علیرضا گفت بریم تو رانندگی کن منم کنارت بکشم...رفتیمو واسه نهار اومدیم...بعد ازنهار یه بارون قشنگی اومد ...از همونا که من دوست داشتم ..ریزو نمه ...خیلی باخال بود داشتم میخابیدم اما بی خیال شدمو رفتم بیرون تنها...تا لب ساحل برسم خیس خیس شدم....دلمم گرفته بود سر خاطر مهشید..رفتمو کلی با خدای خودم صحبت کردم

خیلی بهتر شدم بعدش که باباینا و تو هم اومدیدکلا خیس بودم و اب از صورتم می چکید اما حالم خوب خوب بود

برگشتنی داشتیم باهم راه میرفتیم بارون که قطع شده بود دوباره شروع کرد باریدن...صحبت کردیم...منم چون دلم وا شده بود کلی خندیدیم....تا رسیدیم...من باز رفتم دوش گرفتم تا سرما نخورم...بعدم کتارهم نشستیم..ناراحت بودی از اینکه فردا ما میریمو تو نمی یایی ..یعنی میری خونه خواهرت

بعدشم کلی مسخره بازی دراوردم و خندیدیم

ناراحت شدی یه لحظه...فکر کنم به خاطر این بود که داشتن مامان اینا و سمیه درباره زن گرفتن من صحبت میکردن...از من مشخصات می خاستن...منم داشتم میگفتم ..همش مشخصات تو بود....اما یه لحظه که دیدم بهت بر خورده . ناراحتی کلا به همه توپیدم....من تو رو دوست دارم ...این که من زن بگیرم یه چیزه دیگس...تو نباید ناراحت بشی ما که هیچ وقت مال هم نمیشیم که ....

بعدشم رفتیم جلو ویلا قلیون کشیدیمو اومدیم با هم عکساتو تو نوت بوکم نگاه کردیم ... شام خوردیم و قرار شد بریم لب دریا اما هیشکی نیومد منم که شب اخر بودو دوست داشتم برم و تنها رفتم...داشتم برمیگشتم که دیدم عموم اومد با ه مبرگشتیم . رفتیم دوباره لب دریا....یه خورده اینور و اونور یه خورده هم رفتیم تو اب تو این سرما ماهی هم زیاد بود می خاستیم بگیریم که نشد...

الانم اومدم دارم مینویسم ساعت 2 ربه...فردا ببینیم چی میشه

خدا جون دوست دارم

مواظب عشقم باش

,,,,,,,,,,,,,,

الان 12شده و ما تازه رسیدیم خونه

امروز از خواب که بیدار شدیم بعد از صبونه خونه رو تحویل دادیم و اماده شدیم اومدیم  رفتیم لب دریا بعدشم رفتیم ابشار پری...انقدر چرت و پرت گفتم و خندیدیم که همه داشتن مارو نگاه میکردن

بعدشم اومدیم تو جنگل ها و غذا خوردیم ...بمیرم دستتم سوخت اب جوش ریخت

بعدشم کلی سفارش به تو که مواظب خودت باش اخه میخاستی بمونی بری خونه خواهرت

موقع خدافظی همونجور که نو مسجم گفتم دوست داشتم ثانیه وای میساد و همینجور نگات میکردم...

مسافرت خوبی بود

کاش همیشه پیش هم بودیم

کاش واسه همیشه مال هم بودیم.......اما .............

ما فردا می ریم داهات احتمالا بمونم تا 13

اگه تو واسه 13 بیایی که قرار شد خبر بدی منم میام تهران وگرنه میمونم همونجا

خدا جونم مواظبش باش

…………………..

 این بود خاطرات شمالم 

خداجونم من که دارم میرم داهات

تو مواظبش باش جون من

پنج‌شنبه 5 فروردین 1389

کاش همیشه خواب بودم

نمی دونی که تو خوابم زندکیها با تو دارم

قهر و اشتی

صحبت

خوشحالی و ناراحتی

دیشب خواب دیدم دستت و گرفته بودم

باورت میشه تو خوابم داشتم از گرماش می سوختم 

عاشق اون دستاتم 

خونه داییم بودیم

رفتنی از کنار هنرستانم رد شدیم

همه خاطراتم زنده شد

چه روزهایی بود

حیف که زود گذشت

تو هم نیستی

داهاتی

ما هم فردا می ریم شمال

قرار شده شما هم بیایید اما پس فردا

من از هر جا با تو یه خاطره ای دارم

هر جا و هر چیزی

از کنار هنرستان که رد شدیم

با اینکه اصلا اونجا نیومدی

اما همش منو یاد تو

یاد دوستام

یاد اون روزا می نداخت

دلم تنگت شده

خیلی

بیشتر از همیشه 

واسه اون چشات 

واسه اون صدات 

واسه ادا اطوارت 

واسه عشوه هات 

واسه قهرو اشتی هات 

واسه همه چیت عزیز دلم

می بینی چقدر دیوونم

یه بار میگم باید باهات تموم کنم

یه بارم میگم نه و فلان

اخه من دوست دارم

عاشقتم

میمیرم واسه تو

اگرم میگم که میخام تمومش کنم فقط واسه خاطر توئه به جون خودم

نمی خام به تو و زندگیت لطمه بزنم

خدا تو مواظبش باش

برگشتم از شمال مینویسم

سه‌شنبه 3 فروردین 1389

اعصابم خورده 

یه داستانی پیش اومد ه تو سال جدید 

باید با تو تموم کنم  

با مهشید هم اتمام حجت  

فقط خدا کنه خون و خونریزی راه نیافته 

می خام خون میلاد و بریزم