X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
دوشنبه 13 فروردین 1386

سلام

اقا کلی داستان دارم

اولا دهات کنسل شد...یعنی داستان عرق خوری ما هم مالیده شد و عرق همچنان خونه بابا بزرگم مونده بود...جمعه ای هم رفتن ساوه نهار خونه دختر عمو بابام.... من نرفتم پسر عموم مرتضی هم نرفت پون از قبل گفته بود بهم بریم پیش حبیب پسر (عموی بابام)(چون تو کارگاه مرتضی اینا کار میکنه باهاش یه جورایی جوره)منم رفتم عرقو برداشتم و رفتیم اونجا سعنی سریع نهارو خوردیم و ساعت یک هم نشده بود که رسیدیم درخونشون یه مهمون دیگه هم داشت... بعد تا ما رسیدیم سریع رفتو بساط و اوردو عرق و زدیم اولش دیدم مرتضی یه استکان پر پر ریخته و ییهو رفت بالا یا علی سندن مدد...سریع زدم پس گردنش گفتم یواش خره تگری میزنی ها پشت حرکت من حبیب سریع خندش گرفت مرتضی میگه بابا همشو باید یجا رفت بالا دیگه خلاصه کم کم رفتیم بالا... یه ساعتی مونده بود به بازی پرسپولیس که سرم خیلی داغ شد رفتم نشستم پای ماهواره و چرت و پرت می گفتم مرتضی هم بعضی موقعها یه چی می پروند اما مثه اینکه حبیب از ما جنبش بیشتر بود و هوشیار تر..خلاصه 5دیقه به بازی رفتیم خونه عموهه من که حالم بهتر شده بود گفتم بریم اونجا (اونا هم رفته بودن ساوه کلیدشو داده بود به ما که بریمو بازی رو براش ضبط کنیم تا رسیدیم عموم هم اومد تا رفتیم تو زن عموم چایی اورد گفت:........اهههههههههه اههههههههه چه بوی بدی میاد من سریع فهمیدم و دهنم و بستم و یکمی قرمز کردم به مرتضی چپ چپ نگاه کردم که دوزاریش نیافتد همونجوری داشت هی حرف میزدو می خندید... اما نفهمید چون تازه رسیده بود فک کرد از خونس این بو .... خلاصه اونم گذشت

بازی رو هم که داشتید .... استقلال حرفی برا گفتن نداشت و به نظر من حقش باخت بود اما با کمی شانس مساو شد ... از اونور شوت زدن علی زاده اومد از رو توپ بپره که ییهو پاش به توپ خوردو شانسی رفت تو گل... وگرنه بازی همش دست ما بود...صمد مرغابی هم که داشت گریه می کرد همش بحث امتیازو می کشید وسط ...اخر گریست به مولا

راستی همون جمعه صبح هم پسر عمه کوچیکم حمید که تازه عقد کرده با نامزدش فرار کردن .. کل فامیل به هم ریخته بود همه چیشو هم برداشته بودو رفته بودحتی دیپلمشو گفت بود که دیگه بر نمی گرده به خاطر اینکه پدر زنش باهاش دواش شده بودو اون زده بودشو این هم اونو زده بود خلاصه با دختره فرار کردن اما سر دو روز پولشون تموم شد و برگشتن ... زنگیده بودن که ما اصفاهانیم و فردا میاییم ... خلاصه اینم از این

امروز یعنی سیزده بدر هم خیلی حال داد اولش که نمی خاستیم بریم اما بعد که هوا خوب شد رفیتم اول یه ماشین برا گرفتن جا رفتن یعنی منو مرتضی و محسنو عموم...بعد عموم برگشت و بقیه رو اورد حدود 27نفر بودیم خلاصه حال داد قلیونمون هم از اون مقعی که رسیدیم تا اون اخر همش براه بود اولش فقط پرتقال میزدیم اما بعد اخرش دوسیب زدیم منم که به دوسیب حساسم یعنی برام سنگینه سریع حالم رو خراب می کنه اولش که کشیدم دیدم خوبه اما اخرش که داشتیم میومدیم داشتم بالا میوردم... خلاصه خیلی توپ بود این هوا هم بازیش گرفته بود تا می رفتیم تو چادر قطع میشد تا میومدیم بیرون باز میومد

الانم که اومدیم خونه چون ما مسئول اتیش بودیم کل تنم بوی اتیش میداد ...تو موهام یا خاکستر بود یا توتون قلیون ....به خاسر همین سریع رفتم یه دوش اول اب گرم بعد اب سرردگرفتم و اومدم بیرون

الانم خیلی خسته ام ... خیلی

دلم یه جورایی گرفته از اینکه میخام برم مدرسه اما از یه جهتم خوشحالم چون باز بچه هارو میبینمو عشقو حال شروع میشه

یاد این ایام عید میوفتم دلم نمیاد برم مدرسه پریشب تا ساعت چاهارو نیم صب بیدار بودم و فقط تو اینترنت می چرخیدم که اخر اکانتم تموم شدو مجبور شدم بیام بیرون

برم دیگه مییخام بخابم چون فردا باید باز شیش صب بیدار شم

فعلا تا بعد

سه‌شنبه 7 فروردین 1386

سلام

وای پسر این بلاگ اسکای خودمونه یعنی

دمتون گرم واقعن

خیلی توپ شده

اصلا یه حال و هوای دیگه ای داره

جا داره که همینجا از مدیران محترم این سایت تشکر کنم

فردا احتمالا بریم داهات عشق و حال

از رفیقم ابکی گرفتم رفتم خونه بابابزرگه قایم کردم الانم که بارون میاد خدا کنه کسی نبینش و اب هم توش نره چون پلم نیس دعا کنید ...قراره فردا تو داهات با بچه ها بخوریم دیگه اونجا فازرو بگیریم

الان خیلی خوشحالم

نمی دونم چی دارم مینویسم

فعلا تا بعد

چهارشنبه 1 فروردین 1386
عیدتون مبارک

سلام بر همه

عیدتون مباااااااااااااااااارک

ایشالا صد سال به ایین سالها

به پای هم پیر شین

ایشالا تولد صد سالگی

.

.

.

.

.

دیشب همه خونه بابابزرگه بودیم کلی حال داد...شبشم اودیم بیداربمونیم نشدهر کی رفت یه سمتی

دیگه نشد بیدار بمونیم

اما حال داد

امروزم تا اینجا خوب بود...شوهر عمم مثه اینکه کشیده بود خیلی توپ بود... یه شوخی هایی می کرد که نگو دیگه ما ریسه رفته بودیم دیگه

جاتون خالی

شب هم خونه اون یکی بابابزرگه چتریم تا بببینیم چی میشه

راستی یه اتفاق جالب افتاد...دیشب رفیقم بهروز سیبیل(اسم باباشه)یه دختررو میخاد ... دختره بهش اعتماد نداره و باهاش دوست نمی شه... بعد این بنده خدا زنگیده به ما که تو بگو چیکار کنیم که این دختره اعتماد پیدا کنه زنگیدم به تو چون تو تجربت بیشتره منم از تعجب شاخ درآوردم

میگم با کی کار داری .. از این جا اساس کشی کردن رفتن میگه جدی باش منم گفتم چیزی به ذهنم نمیاد کلی زنگیده اخر هم نتیچه نداد

اخه منو چه به اینجور حرفا

فعلا تا بعد