X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 23 مرداد 1385
۲۸

 

سلام

نمی دونم چرا چند روزه دلم گرفته .. اصلن حوصله هیچی رو ندارم...اما بعضی موقعها هم الکی خوشم...مجتبی داره مغازه می زنه برا محرم..داره بندو بساطشو ردیف میکنه ... از الان خسته شده چون داره فوم اندازه میزنه فک کنم برا کمر... گواهی نامه هم بهش ندادند... حال جفتمون داغان شد

راستی ما قراره با همسایه پایینی مون بریم شمال ... اونا شمالین ...بچه امل... ماروهم میخان ببرن... البته ما قراره برنج بیاریم بفروشیم...حدود دو تن ...

دستگام اونقد خرابه که دیگه ویندوزش بالا نمیاد ... فک کنم هاردش خراب شده باشه... خلاصه دیگه باهاش حال نمیکنم اصلن بهش دست نمزنم... اینترنتمو از اینجا میرم کارامو از اینجا می کنم ... نتیجه : دستگاه رو میندازم اشغالی

فعلا تا بعد

شنبه 21 مرداد 1385
۲۷

سلام به همگی

الکی اومدم اپ کنم ... هیچی ندارم برا گفتن ... البته دارما اما میخام تلنبار شه بعد بگم...

فقط اینو بگم مجتبی میخاد گواهی مامه بگیره... اگه اون بگیره منم میگیرم اونوقت ماشین همش دست منه

برام دعا کنید

فعلا تا بعد

دوشنبه 16 مرداد 1385
۲۶

سلام

من حالم امروز خیلی گرفتس... همش از مهمونی دیشب بود...شام خونه بابابزرگم بودیم... ولش کن بابا اااااااااههههههههههههه... امروزم به قول یه بنده خدایی هی تف کردم به این زندگی... اولش که تف کردم دخورده بهتر شدم بعد کع هی بیشتر تف کردم خیلی بهتر شدم... الانم که تف کردم عالیم... پس با همه این تفاصیل تف به این زندگییییییی( به قول گیلاس (م ه) خانوم)

فردا روز پدره...از همین جا روز پدرو به همه پدرا علیالخصوص پدر خودم تبریک میگم ...

 امشب خونه ما جشنه هر سال جشن میگیرن کل محل هم میانو هرکی هم که اشنا باشه میاد چون جشن برا حضرت علی(ع) هستش... شمام بیایید .. مکان: خونه ما

سال پیش هم خونه ما بود.. امسالم همینطور... یه حال دیگه ای داره اما... مجلس نورانیه... بوی عطر میده ... خیلی حال میده ... مداحشم یکی از همسایه هامونه با رفیقاش... کل خونرم تزئین کردن ... من اگه خونه بودم فک کنم الان داشتم پارچه می چسبوندم به دیوار یا رفته بودم خرید میوه و شیرینی... اما حضرت نخاست امسال نوکریشو کنیم دیگه... گرچه شب هستشا امااااااااا..

سه‌شنبه 10 مرداد 1385
۲۵

سلام بر دوستان

شرمنده ... هنوز دستگام ویروسیه ... اعصاب منم همچنان خورد ... دیشب با یه یارو دعوام شد.. از بس که اصابم خورد بود... منو بابامو مامانم بودیم... بعد بابام ماشینو میخاست یه جا پارک کنه ...زرتی یه ماشینه اومد پشت ما ... بعد من پیاده شدم به یارو میگم یه خورده برو عقب ماشین ما بیاد اینجا ... دیدم بدتر داره میره جلو یه خورده چپ چپ نیگاش کردم بعد میگم واسا دیگه... میگه اگه من بزنم تو جوابشو میدی... گفتم باشه برو برو... بعد رفته جلو نمی دونم به بابام چی گفت ... منم اصابم خورد رفتم گفتمن برو دیگه ااِِِاِاِااااااا... یه دونه هم کوبوندم به صندوقش... پیاده شده میگه کی بووووووووود.... منم سریع گفتم من بودم چیه... میگه بچه جان بزرگترت اونجاس برو من به تو چی بگم اخه ... بعد مامانم لبسمو کشیده گفت تو برو اونرااااااا....بعد یه خورده چرتو پرت گفتن بابام یه داد سرم زد که داشتم کر می شدم بعد یاروهم سوار شد رفت... اخه تو محل ما داره شاخ بازی در میاره....می بینی تروخدا

اما الان پشیمونم .. میگم می شد خیلی راحت تر از کنارش رد شد ... چرا اخه خون الوده خودم رو کثیف می کنم الکی ... اما خوب تقصیر اونم بود دیگه...

راستی من قراره از امروز برم کلاس زبان ... یعنی گفتن بیا ببینیم چی میشه... کانون زبان ایرانه.....

شاید 5شنبه هم رفتیم داهاتمون تو قزوینه یکی از داهات های اونجا ... خیلی کیف میده... اونجا که بریم قلیون براههههههههههههه.... دیگه عشق و حاله عشق و حاله عشق و حاله عشق و حاله عشق و حالهههههههه

تا بعد

سه‌شنبه 10 مرداد 1385
۲۴

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

ما جمعه رفتیم کرج

خالم زاییده(شنبه خابیده بودیم ساعت 3 نصف شب زنگ زدن خبر دادن... چند سال بود بچه دار نمی شدن... فک کنم جووووjooooo گرفته بودشون...درس شب روز صب بدازظهر مادر)./... پسره میگن شبیه باباشه اما من هیچ شباهتی حس نکردم...شاید از شیکمویی بودنش میگن... یه جورایی رفته بودیم کمک.... اونیکی خالمم خونشو عوض کرده من بیشتر داشتم به اونا کمک میکردم... چون به زن زائو که ما نمیتونیم کمک کنیم... گفتیم حداقل از خودمون یه خورده کار بکشیم....اما دهنم سرویس شد... بنده خدا شوهر خالم اون بدتر از من... صب کسی نبود کمکش... خودش چهارطبقه رو بالا پایین می کرد... میگه رفتم دنبال کارگر پیدا نکردم... دلم واسش سوخت

باباینا رفتن عروسی من حال نداشتم نرفتم... با خواهرم تنهام...گفتم بیام اپ کنم ... نمی دونم چه سریه همیشه وقت کم میارم... صبا یه ساعت زودتر پامیشم که به کارام برسم... اما فایده نداره ... شبا یه ساعت دیرتر میخابم... اما اونم فایده نداره... نمی دونم باید چی کار کنم... شما بگید .و.. اااااههههههههه لعنت به این زمان.

ما ابغوره گرفتیم بعد من تیریپ کاریم گل کرد و گفتم من صافش می کنم ... اولش هیچی حس نمی کردم... بعضی موقعها هم یه خورده می خوردم... خیلی ترشه...اما چشتون روز بد نبینه... دستام به خارش افتاده بدجور الان به زور دارم می تایپم... یه قابلمه کنارمه از اب هر موقع شدید شه سریع می کنم تو اون... خارش نیستها یه جوریایی می سوزه... پدرم دراومد... تا من باشم از این کارا نکنم

اقا ما چهارشنبه رفتیم مدرسه انگار داشتن ازم بازجویی می کردن... منو بابامو مامانم... گفته بودن هر سه باید باشند وگرنه نمیشه... مام رفتیم تو... درو بست... یه سوالایی میکرد ادم می موند چی جواب بده...  مثلا می گفت برا چی اومدی اینجا ثبت نام کنی منم گفتم بخاطر پسر عموم... بعد گفت چرا می خای بری رشته الکترونیک گگفتم ازش یه جورایی خوشم میاد... گفت تفاوت الکترونیک با الکتروتکنیک چیه گفتم نمیدونم... خندیدو چندتا سوال چرتو پرت دیگه گفت بعد گفت برو دوشنبه بیا اصابم خورد بود می خاستم با شیکم برم تو کف پاش (یه چیز تو مایه های یته پرنده و اینااااااا) گفتم ضایس خودمو کنترل کردم ... گفتم بذار کارام تموم بشه اون موقع بهت می گم...

فردا قراره دوتا همکار خانم دانشجو به جمع ما بپیونده... من از همینجا خیر مققددددمم می گم

بای

یکشنبه 8 مرداد 1385
۲۳

سلام...

اههههههههه... ریدم تو هر چی دستگاه ویییرووووسییییییییییییههههههههه...

دستگام هیچ کاری منمی کنه حتی رایت... می خام کمپلت فرمت کنم اما باید یه سری عکسه اونا روبردام با یه سری برنامه ... اینا رو می خام هرکاری میکنم رایت نمی شه.... اینترنت نمیره... دهنمو سرویس کرده

دیگه خودتون ببخشید دیگه .. ایشالا از خجالت درمیام... فقط یه خورده به من وقت بدید

تا بعد از اینکه دستگام درس شه بای