X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 13 فروردین 1388

امروز ۱۳ بدر بود..عشقم بعد از چند سال که فک کنم هفت هشت سالی میشد تهران موند.....واولین ۱۳ رو با هم به در کردیم...خیلی به من خوش گذشت ....... 

 

بعد از اون که بابام نذاشت برم داهات با عشقم منم تیریپ برداشتم واسشون و هی کفری شون میکردم....اعصابم واقعا خورد بود....فرداش بابام گفت پاشو با هم بریم داهات که منم که تیریپ برداشته بودم راضی نشدم با اینکه دلم پیش عشقم بود اما باید اشتباشو می فهمید بابام....خلاصه رفتیم کرج خونه خالمینا.....فرداشم عشقم برگشت یهو شد که دیدمش داشتم می رفتم بیرون که تا درو باز کردم جلو در دیدمش....همییجوری فقط نگاش میکردم....اون سلام میداد با سر جواب میدادم..اون میگف خوبی من با سر جواب می دادم...دلم واسش یه ریزه شده بود...شبشم خونمون موند...فرداشم کلا خونوادگی رفتیم شهرکدو یاسوج (شنبه هفته دوم عید) ..انقده سرد بود ....کلی حال کردم فقط واسه خاطر اینکه عشقم بود پیشم...اما سر یه موضوعی که پایین میگم اعصابم خورد بود شب خوابیدنی با گریه خوابیدم...صبشم تو ماشین مثلا خوابیده بودم...سوئیشرتمو کشیدم رو سرم و گریه...گریه واسه عشقم ................. 

وقتی الهام تو مسافرت برگرده اونجوری بهت بگه ...یا مسعود بهت اونجوری میگه...باور کن کم میارم..دوست دارم پاشم با همین دوتا دستام خفشون کنم ...اما .........................

 

 

تو این عیدی بیشترش و با هم بودیم.......حال داد این عیدی به جز چندموضوع نمیدونم بگم مهم یا .............................. 

 

( از اینجا به بعدش مخاطبش تویی عزیزم نه کس دیگه ای هرچند که نمی خونی فعلا اینجارو یعنی کلا خبر نداری...اما شاید بعد هااااا بهت گفتم تا بیاییو بخونیش)امروز شمارش معکوس تموم شد...یعنی ساعت ۰۰:۰۰:۰۱ دیگه تمومه واسه همیشه ..همونجوری که بهم قول دادی....قول دادی اما امیدوارم دیگه دروغ نباشه....دیگه مثله اونای دیگه نباشه...چون دیگه مهدی وجود نداره که هواسش بهت باشه....دیه مهدی وجود نداره که واست اشک بریزه..دیگه مهدی وجود نداره که شبا با یاد تو بخوابه روزا به امید دیدن تو بیدار شه کل روز برای دیدن اون چشات دلتنگت باشه.....دیگه واقعا مهدی وجود نداره که واسش دردو دل کنی واست دردودل کنه....ناراحت شیم باهم خوشال شیم باهم....ووااااایی بغض داره گلومو خفه میکنه ...کاش کسی خونه نبود تا زار بزنم ......خدایا یا حضرت ابوالفضل التماست میکنم دیگه همه جوره تموم شه.....واقعا طاقت ندارم....کمکش کن خدا  

 

امیدوارم که تموم کنی ..قبول دارم منم بهت دروغ گفتم ..اما همش واسه خاطر خودت بود....واسه خاطر توییی که میدیدم این همه دردتو .نمیتونستم منم یکی از دردهات باشم...میخواستم درمونت باشم....نه اینکه از من برنجی و واسه منم غصه بخوری ..... دوست دارم..خدا مواظب عشقم باش.... 

 

 

 

 


 

پ.ن:این وبلاگ درباره زندگی خصوصی منه .... اگر میبینی همش درباره عشقمه چون عشقم تمام زندگیمه ...اگر هستم شاید به خاطر اونه..وگرنه قصد رفتن داشتم..نه از دنیا .................